مارکسیسم تحلیلى چیست؟

  مایکل لبوویتز    مترجم : بابک پرویزی    

بدون تردید، ج.الف.کوهن، جُن الستر و جان رومر نویسندگان فعالى هستند که با مقالات و کتاب‌هاى جالبى، در تفسیرها و مباحث مارکسیسم در سال‌هاى اخیر حضورى موثر داشته‌اند. منبع آگاهى اولیه من در این مورد مقاله‌اى بود از جان گراى که پیدایش‏ «مکتب نوین و پرتوان مارکسیسم تحلیلى» با شرکت چهره‌هاى برجسته‌‌اى چون نویسندگان نامبرده خبر مى‌داد که آثارشان از آن پس‏ مى‌بایست با آینده مارکسیسم، اگر آینده‌اى داشته باشد، گره بخورد.

 

 آیا چنین مکتبى حقیقتا وجود دارد؟ دلیل وجود چنین گروهی تفکربرانگیز است. الستر در «معنا کردن مارکس‏» نشان مى‌دهد که کتاب «نظریه مارکس‏ درباره تاریخ» کوهن به مثابه وحى منُزل بود و یک‌باره معیارهاى روشنى را که براى نوشتن درباره مارکس‏ و مارکسیسم لازم بود، تغییر داد. وى متذکر مى‌شود که بر این اساس‏، گروه کوچکى از همفکران تشکیل شد و به دنبال آن یک رشته جلسات سالیانه در ۱۹۷۹ آغاز گشت. این بحث‌ها و نشست‌ها در شکل‌گیرى کتاب الستر نقش‏ تعیین‌کننده داشت.

حال توجه داشته باشیم که عناصر تشکیل‌دهنده گروه چه دیدگاهى نسبت به مارکسیسم تحلیلى دارند؟ براى رایت، ریسمان راهنما بررسى مفاهیم بنیادى مارکسى و بازسازى آنها در ساختار نظرى منسجم‌تر است. الستر نیز چنانکه متذکر شد، «دقت و وضوح» را به مثابه اصل اساسى در تشکیل گروه مى‌داند. ولى صریح‌ترین توصیف از مارکسیسم تحلیلى در مقدمه رومر بر جُنگ‌اش‏ آمده است: «مارکسیسم از لحاظِ تحلیلى پیچیده» با «ابزارهاى منطق معاصر»، ریاضیات و مدل‌‌سازى، پیش‏ مى‌رود و به ضرورت تجربه، به پژوهش‏ در بنیاد‌هاى احکام مارکسیستى و به رویکرد غیر دگماتیک به مارکسیسم تسلیم مى‌گردد.
ولى، آن‌گونه که ستایش‏ جان گراى روشن مى‌سازد، مارکسیسم تحلیلى بیش‏ از حد، دقت به خرج مى‌دهد. زیرا گراى با خوش‏‌آمدگویى به نخستین منتقدان اتریشى مارکس‏، بوهم باورک، وان مى‌سیز و هایک (و اقتصاددان راستگراى آمریکایى، پاول رابرتس‏) و زانو زدن در برابر مواهب شگفت‌انگیز سرمایه‌دارى و شگفتى‌هاى بازار نشان مى‌دهد که از مفسری مارکسیست بسیار فاصله دارد. ستایش‏ وى از مارکسیسم تحلیلى در متن یک جدال ضدمارکسیستى طولانى روى مى‌دهد. البته دست‌اندرکاران مارکسیسم تحلیلى نمى‌توانند مسوولیت آنچه دیگران (نظیر گراى) درباره آنان مى‌نویسند به گردن گیرند. آنان فقط مسوول نوشته خودشان هستند.

الستر آنچه را که در مارکس‏ «مرده» به حساب مى‌آورد، عبارت است از: سوسیالیسم علمى، ماتریالیسم دیالکتیکى، نظریه اقتصادى مارکس‏ به‌ ویژه دو رکن اصلى آن نظریه ارزش‏ کار (عقلای ورشکسته) و نظریه سقوط نرخ سود، و شاید مهم‌ترین بخش‏ ماتریالیسم تاریخى، نظریه نیروهاى مولده و روابط تولیدى. به همین‌گونه، رومر، با مرورى طولانى بر اقتصاد مارکسیستى، در بنیادهاى تحلیلى نظریه اقتصادى مارکس‏، فقط نظریه استثمار وى را دست‌نخورده گذاشت، سپس‏ او در ۱۹۸۲ تصمیم گرفت که این اصل باقیمانده را هم ناکافى اعلام کند. رومر اکنون به ما خبر مى‌دهد که استثمار صرفا عبارت از نابرابرى است اما پس‏ اختلاف میان موضع مارکسیسم تحلیلى و موضع غیرمارکسیستى فیلسوفانى نظیر رالز چیست؟ رومر پاسخ مى‌دهد که این مطلقا روشن نیست، مرزهاى جدایى مارکسیسم تحلیلى و فلسفه سیاسى چپ لیبرال معاصر تیره و نامعلوم‌اند. آدم انگشت به دهان مى‌ماند که پس‏ واقعا در مارکسیسم تحلیلى، از مارکسیسم چه اصلى باقى مى‌ماند؟ در سطور زیرین، ما بخش‏هایى از این نوشته را (به ویژه آنچه مربوط به الستر و رومر است) بررسى خواهیم کرد تا مشخص‏ کنیم که این اثر تا چه حد مى‌تواند مارکسیستى تلقى شود. نتیجه این است که مارکسیسم تحلیلى، مارکسیسم نیست و در حقیقت، ماهیتا ضدمارکسیستى است.

مارکسیسم نوکلاسیک یا گزینش‏ عقلانى
القاب بدیل چندى به مارکسیسم تحلیلى و دست‌اندرکاران آن داده شده است: مارکسیسم نوکلاسیک، مارکسیسم نظریه ‌بازی و مارکسیسم گزینش‏ عقلانى توجه به خود این برچسب‌ها مدخل خوبى براى بررسى مارکسیسم تحلیلى است. مارکسیسم نوکلاسیک، نقیض‏گویى را حک کرده است. چگونه ممکن بود چنین ترکیبى وجود داشته باشد؟ آخر، نظریه اقتصادى نوکلاسیک از فرد اتوم‌واره‌اى آغاز مى‌کند که از لحاظ هستى‌شناختى مقدم بر کل، یعنى جامعه خاص‏ تصور مى‌شود. این میراث دکارت‌گرایى است و به قول ریچارد لوینز و ریچارد لئونیتین با رویکردهاى روشن‌شناختى در حوزه‌هاى دیگر مشترک است: «اجزا، از لحاظ هستى‌شناختى مقدم بر کل‌اند، یعنى به‌طور جداگانه وجود دارند و گرد هم‌ مى‌آیند تا کل‌ها را بسازند. اجزا، خواص‏ ذاتى دارند که به آنها تعلق دارند و آنها هستند که به کل معنا مى‌بخشند.»
در تحلیل نوکلاسیک، ما افراد اتوم‌واره‌اى داریم که با وسایل و تکنیک‌هاى مفروض‏ خارج از ارگانیسم، وارد روابط مبادله‌ای با یکدیگر مى‌شوند، براى اینکه خواست‌هاى خارج از ارگانیسم خود را ارضا کنند، و جامعه عبارت از مجموع این ترتیبات مبادله است.

هیچ چیز بیش‏ از اینها نمى‌تواند دورتر از دیدگاه مارکس‏ باشد. آغاز کردن از فرد مجزا که براى او شکل‌هاى گوناگون ارتباط اجتماعى وسایل محضِ مقاصد خصوصى او هستند، یاوه‌اى بیش‏ نبود. مارکس‏ تاکید مى‌کند منافع خصوصى، خود منافع اجتماعا تعیین شده‌اند که تنها در چارچوب شرایطى به دست تواند آمد که جامعه مقرر داشت و با وسایلى که جامعه فراهم کرده است. مسلما آن منافع افراد، منافع خصوصى است، اما محتواى آن و نیز شکل و وسایل تحقق آن، در شرایط اجتماعى مستقل از همه تعیین مى‌شود.

بدینگونه در چشم‌انداز دیالکتیکى(برخلاف چشم‌انداز دکارتى) اجزا، به مثابه اجزا، وجود مستقل مقدم ندارند. اجزا، خواص‏ خود را با اتکا به «اجزای یک کل خاص‏ بودن»، به دست مى‌آورند. خواصى که آنها به‌طور جداگانه یا به مثابه اجزای کل دیگر، فاقد آنند. از این‌رو، عزیمت‌گاه مارکس‏، ایجاد فهمى از جامعه به مثابه یک «کل مرتبط» به مثابه یک سیستم ارگانیک است، یعنى ردیابى روابط ذاتى و افشاى ساختار تاریک نظام اقتصادى بورژوایى، آن هسته درونى که ضرورى اما پنهان است.‏ مارکس‏ فقط در نظر دارد آنچه را در چارچوب این ساختار براى عوامل منفرد تولید، واقعى است و اینکه چگونه اشیا ضرورتا بر آنها ظاهر مى‌شوند، کشف کند. براى مثال، با انکشاف گرایش‏هاى عام و ضرورى سرمایه بر مبناى مفهوم سرمایه، اثبات اینکه چگونه قوانین ذاتى تولید سرمایه‌دارى از طریق اقدامات سرمایه‌داران منفرد در رقابت با یکدیگر بروز مى‌کنند امکان‌پذیر شد. چنانکه مارکس‏ درگروندریسه بارها تذکر داده است، رقابت، قوانین درونى سرمایه را به عمل وامى‌دارد، آنها را به قوانین اجبارى به سوى سرمایه فردى سوق مى‌دهد، اما آنها را ابداع نمى‌کند، آنها را متحقق مى‌سازد. از سوى دیگر، آغاز کردن تحلیل با سرمایه‌هاى فردى (و با ارتباطات آنگونه که در پدیده رقابت ظاهر مى‌شوند)، تحریف ساختار داخلى به وجود مى‌آورد زیرا در رقابت همه‌چیز همیشه به صورت واژگونه آن ظاهر مى‌شود، هر چیز، همواره روى سر خود مى‌ایستد.

از این چشم‌انداز، مطلقا میان رویکرد اتومیستى اقتصاد نوکلاسیک و مارکسیسم سازگارى وجود ندارد. مارکسیسم نوکلاسیک، نه نوکلاسیک و نه مارکسیسم است. آیا همین را مى‌توان درباره مارکسیسم نظریه بازی یا مارکسیسم گزینش‏ عقلانى گفت؟
ولى این مهم است که فنون خاص‏ را با ظهور اولیه آنها یا استفاده‌اى که از آن فنون شده است، مشتبه نسازیم، با این کار، تجربه فرجام اقتصاد مارکس‏ را تکرار خواهیم کرد که به‌رغم کشفیات مهم خود مارکس‏ در این فن، به مثابه بورژوایی مردود اعلام شد. به‌طور خلاصه، اگر مسئله تخصیص‏ این فنون در چارچوب مارکسى است، پس‏ مارکسیسم تحلیلى چیز زیادى مى‌تواند بدهد. نظریه بازی و رویکردهاى نظریه بازی را در نظر‌گیریم. خصلت‌نماى هر دو_الستر و رومر- تاکید بسیار شدید بر مدل‌سازى «نظریه بازی» است، در واقع تعریف عمومى رومر از استثمار، صریحا مبتنى بر نظریه بازى است. آیا این رویکرد در تئوری مارکسیستى جایى دارد؟
نظریه بازى با تعیین و تخصیص‏ بازى آغاز مى‌شود، یعنى صریحا دسته‌اى از روابط را تعیین مى‌کند که درون آن بازیگران عمل مى‌کنند. در ظاهر آن، چیزى ناسازگار با مارکسیسم نیست، این رویکرد که از تخصیص‏ دسته معینى از روابط تولید شروع مى‌شود و سپس‏ براى کشف اینکه چگونه بازیگران خاص‏ به‌طور عقلانى رفتار مى‌کنند رهسپار مى‌گردد، راه را براى خواص‏ پویاى (قوانین حرکت) ذاتى در ساختار خاص‏ هموار مى‌سازد. البته کلید، تخصیص‏ بازى و بازیگران خواهد بود. براى مثال، یک بازى، که در آن بازیگران به مثابه فروشندگان رقیب کالاى مشترک معرفى مى‌شوند و اهداف عقلانى‌شان را کشف مى‌کنند، درباره رقابت سرمایه‌هایى که به زعم مارکس‏ قوانین سرمایه‌دارى را اجرا مى‌کند، سکونت مى‌گزیند. برعکس‏، یک بازى که رابطه میان ارباب فئودال و دهقانان اجاره‌دار او یا میان ائتلاف اربابان و ائتلاف دهقانان را مکشوف مى‌سازد، به نظر مى‌رسد که به یک بررسى، خصلت ضرورى روابط فئودالى تولید مى‌دهد. ارباب فئوال چه مى‌خواهد، استراتژى قابل استفاده و اهداف و بازده‌ بالقوه چه هستند؟

چنانکه گفته آمد، چنین مى‌نماید که میان نظریه بازى و رویکرد مارکسیستى چیز ناسازگارى وجود ندارد، در واقع نه فقط مى‌توان حدس‏ زد که مارکس‏ خیلى سریع فنون آن را کشف کرده بوده است، بلکه مى‌توان فراتر رفت و تصور کرد که تحلیل مارکس‏، ذاتا چشم‌اندازى از نظریه بازی بود. براى مثال، نگاه کنید به پرداختى از نظریه ارزش‏ اضافى مارکس‏ با استفاده از نظریه بازى توسط مائرک. ولى توصیف بازى فئودالى یک ویژگى معین دارد، زیرا این بازى، بازى‌اى است که مى‌توان به بهترین وجه یک بازى‌جمعى نام‌گذارى شود. بازیگران آن عبارتند از طبقات (یا نمایندگان طبقه، حاملان یک رابطه). در اینجا محلى براى فرد اتوم‌واره خودمختار وجود ندارد، ما (هنوز) تعامل‌هاى درون‌طبقاتى را معمول نکرده‌ایم. خلاصه، در بازى جمعى، طبقات عمل مى‌کنند. ارباب فئودال و دهقان تعامل دارند. اما ارباب فئودال منفرد و دهقانان منفرد با یکدیگر وارد تعامل نمى‌شوند. به همین‌گونه در بازى جمعى براى سرمایه‌دارى، سرمایه (سرمایه‌دار) و کارگر مزدور (کارگر) تعامل ندارند. اما بازیگران که از وجود مقرر سرمایه‌داران رقیب و کارگران مزدبگیر برمى‌خیزند، به عنوان تابعى از استقرار رابطه ضرور سرمایه کار مزدورى دیده مى‌شوند. همانگونه که مائرک در بحث خود درباره نظریه ارزش‏ اضافى نشان مى‌دهد، درست مثل این است که در هر طبقه‌اى، یک مرکز واحد تصمیم‌گیرى وجود دارد، یک سرمایه‌دار جمعى و یک کارگر جمعی با دو طبقه که با یکدیگر مانند دو اتحادیه خودمختار روبه‌رو مى‌شوند.

بدینگونه، بازى جمعى (یا طبقاتى) هر نوع ملاحظه قابلیت ائتلاف‌هاى جزئى را کنار مى‌گذارد تا به‌طور موفقیت‌آمیز درگیر کنش‏هاى جمعى شود؛ براى اینکه نخست به‌طور دقیق خصلت رابطه میان طبقات را که به وسیله روابط تولید تعیین ‌شده کشف کند. همه پرسش‏هایى که آیا عوامل منفرد به نفع فردى خود خواهند دید که در کنش‏ جمعى متعهد شوند (براى نیل به اهداف طبقاتى)، همه موضوع‌هاى مربوط به مسائل سوارى رایگان و جز آنها، موضوع اصلى تحقق بازى جمعى نیستند. تقدم معرفت‌شناختى به تعیین ساختارى محول می‌شود که در چارچوب آن، فرد عمل مى‌کند. با این همه، مسائل درون ائتلافى خارج از دید تحلیل مارکسیستى نیست(به همین‌گونه، ملاحظه اینکه چگونه طبقه در خود به طبقه براى خود تبدیل مى‌شود)، شیوه‌اى که به موجب آن سرمایه مى‌کوشد کارگران را تقسیم کند و رقابت را در میان آنان تشویق نماید تا به اهداف خودش‏ برسد بخش‏ مهمى از اکتشاف مارکس‏ از یک استراتژى عقلانى براى سرمایه در بازى استراتژیک سرمایه و کار مزدورى است. و نتیجه‌گیرى او: هنگامى که کارگران منفرد مطابق منافع فردى‌شان عمل مى‌کنند، حاصل آن بدترین استراتژى براى کارگران به مثابه یک کل است. این یک بیان انتقادى درباره مسائل درون ائتلاف از جانب کارگران است. به همان اندازه که نگرش‏ مارکس‏ به این مسائل درون ائتلاف، اهمیت دارند، ضرورى‌ است که تشخیص‏ دهیم که این مسائل فقط بعد از تعیین بازى جمعى مقدماتى مى‌توانند روى دهند.

از سوى دیگر، به خلاف بازى جمعى، آنچه مى‌توان آن را بازى فردى خواند، نقطه شروع متفاوتى دارد. آغاز کردن از این موضع که جوهرهاى فرافردى وجود ندارند که در جهان واقعى عمل کنند، ضرورت بررسى رفتار واحد منفرد در سطح پیشاائتلافی در جنگ همه علیه همه را ایجاب مى‌کند. بدینگونه دیگر در کُنه تحقیق، خصلت رابطه طبقاتى وجود ندارد. جایگزین آن بحث‌‌برانگیر است. برآیندهایى که از تعامل افراد اتوم‌واره پدید مى‌آید. در بهترین حالت، پرسش‏ برتر در بازى فردى این مى‌شود که چرا ائتلاف‌ها به وجود مى‌آیند، چرا (و به چه معنا) طبقات براى خودشان وجود دارند؟
بدینگونه نمى‌توان گفت رویکرد نظریه بازى به خودى خود، با تحلیل مارکسیستى ناسازگار است. به جاى دقت همچون خط انفصال میان مارکسیسم و مارکسیسم تحلیلى، مسئله اصلى، ماهیت بحثى است که در چارچوب آن، چنین فنونى به کار رفته است. دقیقا در این زمینه است که مارکسیسم تحلیلى باید مورد توجه قرار گیرد.

فردیت‌گرایى روش‏‌شناختى و مبانى خُرد
در کانون مارکسیسم تحلیلى این حکم مطلق نهفته است که هیچ‌گونه استثمارى در سطحى بالاتر از سطح واحد مفرد وجود ندارد. بدینگونه الستر معنا کردن مارکس‏ را مى‌گشاید و آن را با تشریح و توجیه اصل فردیت‌گرایى روش‏‌شناختى آغاز مى‌کند. این نظریه کاملا ناسازگار است: تمامى پدیده‌هاى اجتماعى- ساختار و تغییر آنها- در اصل به شیوه رهایى قابل توضیح‌اند که تنها متضمن افراد- خواص‏ آنها، اهداف، اعتقاد و اعمال آنها باشد. الستر در توضیح این حکم مى‌افزاید که لازم است، مکانیسمى فراهم کنیم که جعبه سیاه را بگشاید، پیچ و مهره‌ها و چرخ‌ها، گرایش‏ و باورهایى که مجموعه‌اى از برآیندها را به وجود مى‌آورند، نشان بدهد. از این‌رو فردگرایى روش‏‌شناختى، سطح کلان را براى خُرد باقى مى‌گذارد و تبیینى را که از افراد آغاز نمى‌کند رد مى‌‌کند، در مقابل جمع‌گرایى روش‏شناختى که فرض‏ مى‌کند جوهرهاى فرافردى‌‌ای هستند که در نظام تبینى مقدم بر افرادند، مى‌ایستد.

ولى الستر از مباحث مارکس‏ درباره انسانیت، سرمایه و به ویژه سرمایه به‌طور کلى، به عنوان موضوعات جمعى که با این نظریه فردیت‌گرایى روش‏‌شناختى ناسازگارند، نیک آگاه است. الستر با استناد به یکى از گزاره‌هاى مارکس‏ درباره رقابت در گروندریسه در واقع تفسیر مى‌کند: «نمى‌توان صریح‌تر از این افکار فردیت روش‏شناختى را خواستار شد». ولى او بی‌درنگ یک مرجع بدیل را به یارى مى‌طلبد- جان رومر.

در این مورد، تشخیص‏ این نکته مهم است که الستر مارکس‏ را دقیقا خوانده است و با قطعات مورد نظر ناآشنا نیست (اگرچه تعبیرهاى وى گاه قابل بحث‌اند) اما، البته مردود شناختن آنها به عنوان خطاهاى غم‌انگیز و تقریبا بى‌معنا، برهان او را زیر سوال مى‌برد. آنچه باید نجات یابد، مارکسى است که او معنا مى‌کند، مارکسى که همچون فردگراى روش‏‌شناختى به نظر مى‌رسد. برنامه الستر، صرفا خلاص‏ شدن از مارکس‏ بد و حفظ مارکس‏ خوب است، جدا شدن چارچوب گمراه‌کننده از آنچه او در مارکس‏ ارزشمند مى‌بیند. همین مضامین را مى‌توان در رساله رومر درباره روش‏ در مارکسیسم تحلیلى یافت، رومر مدعى است: تحلیل مارکس‏، به مبانى خُرد نیاز دارد. وى مى‌پرسد چگونه مى‌توان گفت جوهر، سرمایه، چیزى انجام مى‌دهد(مثلا کارگران را تقسیم مى‌کند و بر آنان غلبه مى‌‌کند) «هنگامى که در یک اقتصاد رقابتى عاملى وجود ندارد که در جست‌وجوى نیازهاى سرمایه باشد؟» او تصور مى‌کند هنگامى که مارکسیست‌ها چنین استدلال مى‌کنند، آنان به «نوعى تعقل غایت‌‌شناختى تنبل‌منشانه» گرفتارند. پس‏، برنامه مشخص‏‌شده، عبارت است از ضرورت یافتن مکانیسم‌هاى خُرد: «آنچه مارکس‏‌گرایان باید فراهم کنند، تبیین مکانیسم‌ها در سطح خُرد است، زیرا پدیده رهایى که آنان ادعا دارند به درد استدلال‌هاى غایت‌شناسانه مى‌خورند.

منطقِ پشتوانه این موضع‌گیرى مارکسیسم تحلیلى را در پاسخ فیلیپ وان پاریج به توصیف این موضع‌گیرى به عنوان یک «مارکسیسم نوکلاسیک» به روشن‌ترین وجهى مى‌توان یافت. وان پاریج با توجه به تضاد میان انسان عقلانى (یا فردیت‌گرا) و تبیین‌هاى ساختارى (یا نظام‌مند) نشان مى‌دهد که تبیین‌هاى ساختارى که پژوهشگر را به حکم ساختارى ارجاع مى‌دهد (مثلا نیازى که از «خود سیستم» ناشى مى‌شود)، بى‌تردید از سوى «مارکسیسم نوکلاسیک» مردودند. چرا؟ زیرا هیچ تبینى از B به وسیله A پذیرفتنى نیست مگر آنکه شخص‏ مکانیسمى را که از طریق آن A-B را تولید مى‌کند، تعیین مى‌‌کند.

 

 

خودکشی و همبستگی اجتماعی

نويسنده : امیل دورکیم    مترجم : علی طایفی   

 

 

خودکشی به معنای نابودی و از بین بردن خود یا به اصطلاح «قتل نفس» سالیان درازی است که از روابط عشیر ه ای و سنتی و تا رابطه پیچیده صنعتی – شهری امروزی گریبان بشر را گرفته و در فراز و نشیب تحولات اجتماعی ، قلب و «روح جمعی» خانواده و جوامع را آورده است.

 

 

 با رشد فکری و خردمندانه نو شدن رفتارها و توسعه بینش های علمی ، بشر به این پدیده ناخوشایند اجتماعی به دیده انتقادی ، بد بینانه و مو شکافانه نگریسته و در وضع قوانینی جهت زدودن آن از صحنه اجتماع ، از هیچ کوششی فرو گذار نکرده است. در جامعه ایران نیز از دیرباز پدیده خودکشی ، عاطفه و محبت جمعی را دچار خدشه کرده و داغ های زیادی بر قلب هایشان نشانده است. در فرا راه رشد و توسعه اقتصادی – اجتماعی ، هر چه بر پیچیدگی روابط و مناسبات اجتماعی افزوده شد و نیازهای جدیدی خلق می شوند و هر چه فاصله طبقات اجتماعی از هم بیشتر شده و فاصله بین وسایل و اهداف ارزشمند و به هنجار جامعه فزونی می یابد ، میزان سرخوردگی و در نهایت خودکشی ها نیز افزایش می یابد. نا بسامانی اجتماعی ، سازمانی و نابرابری اجتماعی از عمده دلایلی است که در میان علت های خودکش مطرح می شوند. جامعه ایران نیز که در همین شرایط خاصی به سر می برد. اخیرا شاهد گسترش پدیده خودکشی در شهر و روستاهای خود بوده که مواردی از آنها در ماه های گذشته به ویژه در روزنامه ها منعکس شده است و این ما را به تامل در این پدیده دردناک واداشت. برگردانی که پیش روی خوانندگان قرار دارد در واقع طرح مساله خودکشی به شمار می رود. امیدواریم بتوانیم در شماره های آتی تحلیلی از خودکشی در ایران با تکیه بر آمار و ارقام ارائه دهیم که این امر ممکن نخواهد بود جز به طریق همیاری و مساعدت و همدلی مراجع و سازمان های دارنده آمار ، چیزی که نبود آن تا کنون به عنوان ، یکی از مشکلات عمده انجام تحقیقات اجتماعی شناخته شده و معضلات اجتماعی را همچنان ، جان سخت حفظ کرده و بر شدت آن افزوده است.
 امیل دورکیم ، جامعه شناس فرانسوی به گونه های مختلف همبستگی اجتماعی ، بی سازمانی اجتماعی و سستی بستگی های اجتماعی علاقه مند بود. او نرخ های خود کشی را به عنوان شاخص همبستگی (با ادغام)  اجتماعی به کار می برد.نرخ خودکش های از این قرار بود: پروتستات ها بیش از کاتولیک ها ، افراد مجرد بیش از متاهلان ، سربازان بیش از غیر نظامی ها ، افسران نظامی بیش از سربازان وظیفه ، در زمان صلح بیشتر از زمان جنگ و انقلاب ، و دراوقات – خواه ترقی – خواه رکود اقتصادیبیشتر از اوقات تعادل و ثبات اقتصادی ، ساکنان شهرهای بزرگ بیشتر از ساکنان اجتماعات کوچک ، و افرادی که تنها زندگی می کنند بیشتر از آنانی که با خانواده ها زندگی می کنند.
 دور کیم استدلال می کرد ، از آنجائیکه گروه های مختلف از نرخ های خودکشی متفاوتی برخوردارند ، پس باید چیزی در سازمان اجتماعی آنان باشد که مانع یا بازدارنده انسان از خودکشی می شود یا شاید چیزی که حتی آنها  را خود کشی بر می انگیزاند. او تائید کرد که افراد ، دلایل بسیار و متعددی را برای خودکشی خود (پیش از ارتکاب آن) مطرح کرده اند از جمله به دلایلی چون تنگدستی مالی ، دلشکستگی در عشق ، شکست از امتحان ، نداشتن سلامتی و غیره. ولی چنین دلایلی ، این مساله را که چرا برخی گروه ها از نرخ های خودکشی بیشتری نسبت به گروه های دیگر برخوردارند ، توضیح نمی دهد.
 دور کیم خاطرنشان ساخت ، مقام یا موقعیت فردی در زندگی گروهی ادغام شده. این مساله را که ایا او می تواند به انجام خودکشی بر انگیخته شود یا نه ، تعیین می کند. به هر حال ، دور کیم تشخیص داد که هیچ مجموعه خاصی از شرایط محیطی ، خودکشی را تعیین نمی کند. فرد می تواند در نتیجه واقع شدن در دو حد منتهی الیه به خودکشی ترغیب و بر انگیخته شود. او فوق العاده همساز و همبسته شده باشد. با او فقط به ظاهر یا جامعه همبسته و یکپارچه باشد.
خودکشی دیگر خواهانه:
وقتی که فردی با حس همبستگی و انسجام قوی نسبت به یک گروه فوق العاده یکپارچه و متحد ، مفید باشد ، ارزش ها و هنجارهای گروه را برای خودش قلمداد کرده و می پذیرد. او میان منافع خود و گروه تمایزی قائل نمی شود . در عین حال احتمالا در فکر خود ، به عنوان یک فرد یکه و منحصر به فرد ، با یک زندگی جدا و دور از زندگی گروهی ، شناخته و تصویر نمی شود. پس تحت این شرایط محیطی ، چه چیزی او را به ارتکاب خودکشی بر می انگیزاند؟
 چنین فردی در آرزوی فدا کردن و قربانی نمودن زندگی اش به خاطر اهداف گروه خواهد بود. «خلبان از جان گذشته ژاپنی «یاکامیکاز  (Yakamikaze) در جنگ جهانی دوم ، نمونه ای از خود کشی نظامی است. خلبانان ژاپنی با هواپیماهای خود بر روی کشتی های دشمن شیرجه می رفتند تا آنها را از کاربیندازند. علی رقم این واقعیت که آنها قصد داشتند بمیرند «در جوامعی که وسیعا» یکپارچه و همبسته اند و یک حس قوی از همبستگی در آنها به چشم می خورد. تباهی خود (یا خود ویرانسازی) می تواند به عنوان تائید خود و نوعی کمال ، تلقی شود. بدین معنا که مرگ نیز به اندازه زندگی با معنی و ارزشمند جلوه کند (1). از خود گذشتگی آئینی (در پایبندی ها و تشریعات مذهبی) نیز به طور تنگاتنگی مربوط به همین نوع خودکشی می شود. در هندوستان یک عمل به نام «سوته» (Sutto) وجود داشت که گاهی اوقات عملی می شد ولی اکنون دیگر غیر قانونی گردیده. به این صورت بود که زن بیوه هندی ، خودش را روی جنازه شوهرش انداخته و به آتش سپرده می شد.(2).
 اگر فرد در ارتکاب و تعهد به معیارهای گروهی وا بماند ، مرگ می تواند برتر از زندگی بنماید. همانند سازی با گروه ، می تواند چنان وسعتی به خود بگیرد که محکومیت گروهی به مثابه محکومیت خود قلمداد شود. چنین واماندگی امری تام و تمام و مطلق است. فرد همه شجاعت ها و زندگیش را در طبق اخلاص می گذارد. او بر اساس تصویب و رای گروه خاصی ، تمام عزت نفس و احترام به خود را به مخاطره می اندازد ، زمانی که این عزت نفس به او باز پس داده شود ،برایش دیگر احترام به خود و عزت نفس بی معنا جلوه می کند.
 دور کیم ، آن نوع خودکشی را که از درجه مفرط اتحاد و یکپارچگی گروهی ناشی می شود. «دیگرخواهانه» می نامد. این نوع خودکشی ، به خاطر گروه یا انطباق و همسازی با هنجارهای طرز رفتار گروهی انجام می شود. خودکشی دیگر خواهانه (یا نوع دوستانه) می تواند بیانگر تعلق و وابستگی فوق العاده به یک گروه و انزوا و جدایی اجتماعی از گروه های دیگر باشد. دور کیم نظریه خود کشی دیگر خواهانه اش را جهت تبیین اینکه چرا نرخ خودکشی برای سربازان بالاتر از اشخاص غیر نظامی و برای افسران نظامی بیشتر از سربازان وظیفه و برای داوطلبان و کسانی که داوطلبانه به نهاد نظامی آمده اند بیشتر از سربازان مشمول می باشد ، به کار برد. او اظهار داشت که خودکشی در مورد سربازی که خودش را کاملا با ارزش ها و هنجارهای زندگی نظامی همانند سازد ، افزایش می یابد. افسر نظامی نیز بهتر از سرباز وظیفه در سازمان و تشکیلات نظامی ادغام وحدت می شود (3) ، داوطلب جنگی یا بسیجی نیز بیشتر از یک سرباز وظیفه ، با زندگی نظامی درگیر و عجین می شود ، از گروه های دیگر جامعه بیشتر است و لذا خودش را بیشتر وقف ارزش های نظامی گروه خود کرده و عزت نفس خود را جهت توفیق در ارتش بیشتر به خطر می اندازد (4).
خودکشی خود خواهانه
 وقتی شخصی فقط به اندازه کمی با سامان و نظم اجتماعی پیوسته است ، برای او چه اتفاقی می افتد؟ پاسخ از چند حالتی خارج نخواهد بود: 1- او فاقد ممنوعیت ها و خویشتن داریهایی می شود که مشارکت همه جانبه در زندگی گروهی به او تحمیل می کند. اگر او دارای استعداد و زمینه ارتکاب خودکشی است ، باز داشته نشده ، چون که عمیقا «تعهد به دیگران را کنار گذاشته است. در عین حال او پیامدهای خودکشی اش را بر گروه در نظر نمی گیرد. فرد لایق و بی تعهد به دیگران ، از هر حساب و توقعی که دیگران می توانند روی بقایش بکنند ، آزاد و رها است.
2- فرد فاقد پیوستگی های عاطفی به افراد دیگری می شود که زندگی را ارزشمند و کمتر خود خواهانه میبیند.
3- فرد فاقد حمایت های عاطفی می شود که غوطه خوردن در ژرفای حیات گروهی می تواند فراهم کند. او به خمیر مایه ها و نیروی ابتکار عمل خود باز گشته است. او از توفیق گروه ، هیچ رضایتی بدست نمی آورد و پیروزی یا شکست گروه برایش به یک معنا است. خطاکاری ، منحصرا «توسط معیارهای گروهی تعیین نمی شود ، بلکه موضوعی از قضاوت و مسئولیت شخصی است. شخص ، زیر بار مسئولیت فردی ، مستعد و آماده آشفتگی های عاطفی و روحی می شود که این می تواند او را به سمت خود کشی هدایت کند تا حدی که نتواند به تجدید روابط با دیگران روی آورد تا او را سرتاسر بحران روحی اش ، یاری رسانند.
 دور  کیم ، این نوع از خودکشی را خودخواهانه می نامند ، چیزی که بیش از اینکه گروه مدارانه باشد ، خود مدار است. خودکشی دیگر خواهانه بدین جهت اتفاق می افتد که فرد عمیقا درگیر و وابسته زندگی گروهی میشود ، ولی خودکشی خودخواهانه از این رو رخ می دهد که فرد با گروهی سر و کار نداشته و نسبت به آن بی علاقه وبی تفاوت می شود.
    طبق نظر دور کیم ، نرخ نسبتا بالاتر خودکشی پروتستانها می تواند به عنوان خودکشی خودخواهانه تبیین شود. فرقه های مذهبی کاتالیک و پروتستان ، هر دو خودکشی را محکوم می کنند ولی کا تولیک گر ایی به  وسیله ی پیوستگی فرد با کلیسا به عنوان یک نهاد اجتماعی خود را به شدت از آن منع و نهی می کند ولی ازاین طرف ، پروتستان گرایی ، مسئولیت فردی را از ایمان فردی و تعصب خشک مذهبی دور می سازد. پروتستان گرایی ، قصد دارد فرد را از تمام قید و بند های مذهبی به جز وجدان خویش ، جدا کند. به هر حال در انجام چنین کاری بسیاری از آن قید و بند های اجتماعی را از بین می برد که در ترساندن و باز داشتن فرد از خودکشی موثر تر و کار آمد تر خواهد بود.
 نرخ خودکشی نسبتا بالاتر در میان افراد مجرد نیز نمونه خودکشی خودخواهانه است. افراد مجرد هم از لحاظ اجتماعی و هم از لحاظ عاطفی جدا از دیگران هستند. آنها دارای مسئولیت ها و در عین حال پیوستگی ها و تعلق خاطر کمتری هستند. بر عکس ، افراد متاهل هم به وسیله وظایف و تعهدات رسمی و هم پیوندهای عاطفی ، مهار شده اند. آنها در ضمن کمتر خود مدار (خودخواه) می باشند. آنها ناگزیر به همسازی و مماشات با علاقه مندی دیگران هستند و علایق و ارزشهای سهیم شده با دیگران را توسعه می بخشد و حمایت عاطفی را در روابط میانفردی شان می یابند.
 در جریان جنگ ها و انقلاب ها ، مردم با فراموش کردن خود و مسائل و رنج هایشان ، به سوی اتحادی برای یک کار و هدف مشترک ، کشانیده می شوند. حداقل به طور موقت ، بحران های اجتماعی به یکپارچگی و وحدت قوی تر و شدید تر جامعه ، منتهی می شوند. به همین دلیل ، دور کیم اظهار می دارد که نرخ های خودکشی ، طی آشوب ها و ستیزهای اجتماعی رو به کاهش می گذراند.
خودکشی ناهنجاری
 یک گروه فوق العاده یکپارچه ، متحد و همرنگ به خاطر تنظیم رفتار ها و روابط میانفردی اش به توسعه هنجارها می پردازد. این گروه توسطایجاد و پی ریزی آشکار نقش های درست و غلط ، به وسیله محدود سازی آرزوهای بوالهوسانه اش در حد چیزی که امیدوار باشد بدان دست یابد. حس اطمینان خاطر و ایمنی را به فرد انتقال می دهد.      
دور کیم معتقد بود که منبع همیشه حاضر اشتیاق و تعصب افراطی ، خواهش های افسار گسیخته است. زمانی که مردم بدون ساختن اهداف دست یافتنی و تدابیر و چاره های روشن و صریح ، زندگی می کنند ، وقتی که فقط " رویا های آسمانی " روی سر آن ها قرار دارد آن ها در معرض پریشانی ها و آشفتگی های عاطفی قرار می گیرند . وقتی هنجارهای گروهی ضعیف شده اند ، فرد محدودیت ها و موانع کمتری را  در برابر خواهش های نفسانی و طرز رفتارش حس می کند . در همین موقع ، او آن امنیتی را که  کنترل و انتظام گروهی مهیا می ساخت . از دست می دهد . جاه طلبی های او به ورای توفیق ممکنه ، صعود می کند و او به آنچه که درست یا غلط است ، نا مطمئن می شود ، به نظر دور کیم ، جامعه ای که فاقد ناهنجاری های روشنی نسبت به کنترل و مهار آرزو هاو طرز رفتارهای اخلاقی افراد باشد ، به وسیله ناهنجاری خود ویژه و متمایز می شود. چیزی که معنای " فقدان ضابطه " یا " بی هنجاری " را می دهد . پس خودکشی از آن نوع بی هنجاری ناشی می شود که دورکیم " نا هنجاری " می نامد. (5)
خودکشی ناهنجاری و هم خودکشی خود خواهانه ، هر دو از عدم یکپارچی و همبستگی اجتماعی ناشی می شوند  ولی با این وجود ، مستقل نیز هستند . اگر چه در خودکشی خود خواهانه ، فرد ، فاقد بستگی ها و پیوند های شخصی است که او را از اینکار باز ولی او الزاما هنجارهای اجتماعی را رد نمی کند بر عکس خودکشی خودخواهانه می تواند از سوی شخصی فوق العاده متعهد به اخلاق صورت گیرد که حس عمیقی از مسئولیت شخصی برای رفتارش قائل است. به هر حال  اخلاقیات او بیشتر از " اصول اخلاقی " ریشه می گیرد تا از وفاداریهاش نسبت به اشخاص یا نهادهای دیگر ، در واقع یکی از خواستگاه های آشفتگی های عاطفی می تواند این باشد که او بسیار منضبط است و اینکه او به طریقی کاملا قاطع ، همنوا و همرنگ می شود.
طبق نظر دورکیم ، خودکشی خودخواهانه در میان تحصیل کرده ها و استادان زمینه وقوع دارد، افرادی که در ابتدا با تفکرات سر و کار دارند وفقط از روی بی قیدی و بی حسابی  به اشخاص یا گروه های خاصی پیوسته اند.
در خود کشی ناهنجاری ، فرد می تواند عمیقاً با جامعه درگیرودار باشد ولی زندگی گروهی با کنترل معیارهای رفتاری ، از تجهیز او شکست بخورد . شاید از این جهت زندگی نسبت به خودکشی خودخواهانه غیر قابل تحمل بنماید ، زندگی ای که بیش از حد لزوم خود انضباط دهنده است، زندگی می تواند به علت نارسایی و نابسندگی خود انضباطی نسبت به خودکشی ناهنجاری ، غیرقابل تحمل باشد.
دورکیم ، دو نوع شواهد جهت حمایت از این نظریه اش که فقدان هنجارهای محدود کننده منتج به نرخ بالای خودکشی خواهد شد، عرضه کرد:
1-    او متذکر شد که نرخ خودکشی در کشورهایی که طلاق در آنها مجاز بوده «که طلاق را نسبتا ممنوع» می دانستند و در عین حال این نرخ هنوزدر جایی که طلاق زیاد می باشد ، بالاست. دور کیم استدلال کرد که جامعه با مجاز شمردن طلاق ، اصول مهم انتظامی را تضعیف کرده است. در بررسی رابطه خودکشی با طلاق باید تمایزی میان واقعیت طلاق و امکانپذیر بودن آن قائل شد. واقعیت طلاق  متمایل است به فرد و به واسطه آن مشارکت های مربوط به نرخ خودکشی خود خواهانه را از هم جدا کند ، امکانپذیر بودن طلاق ، هنجارهای مجازی را منعکس می سازد که چاره ها و راه حل های دیگری را در دسترس قرار می دهد و اشتیاق ایجاد می کند. از این رو به خودکشی ناهنجاری مربوط می شود.
2-    دور کیم همچنین اظهار داشت که خودکشی به اوضاع اقتصادی پیوسته است. در دوره های بحران یا رکود اقتصادی ، نرخ خودکشی ها بالاست. به هر حال ، علت آنها شدت فقر نیست ، بلکه از نابسامانی همراه با بحران های اقتصادی است. اسپانیا روزگاری از فرانسه بسیار فقیر تر بود ولی نرخ خودکشی در آن فقط 1/0 بیشتر از فرانسه بود. نرخ های خودکشی عموما در مناطق فقر پایدار ، پائین بوده اند ، دور کیم حس کرد که همه دگرگونی های ناگهانی و حاد اقتصادی خواه رونق یا خواه رکود اقتصادی، انتظارات موجود را بر هم خواهد زد. موفقیت ناگهانی در جهت بر هم زنی اوضاع است زیرا موجب اشتیاق و تهییج فزآینده ای می شود. فرد از این جهت در برابر خودکشی ایستادگی می کند که دارای یک خویشتن داری در خودش می باشد. به بیان دیگر ثروت به وسیله قدرت نوع خودداری به فرد را عرضه می کند و او را با این اعتقاد می فریبد که ما باید فقط بر خودمان متکی باشیم. باز آموزی مقاومت و اتکا به خود که احتمال موفقیت نامحدودی را در برابر آنان می نهد ، ما را با هدفی رویارو می کند. یک موفقیت محدود ، تمام نمودهای محدودیت را غیر قابل تحمل می یابد (6).
تعمیم دور  کیم درباره فقر ، نسبتا درست بود. نرخ های بالای خودکشی ، ناشی از رکود اقتصادی ، متناسب با تحمل دسته هایی از یک فقدان نسبی ثروت یا دوام اجتماعی می باشد. ولی فریضه او درباره توفیق و کامیابی به نسبت کمتری در خودکشی حمایت شده و مورد تائید قرار گرفته است (7).    
نتیجه گیری:
 مطالعه دورکیم درباره خودکشی ، با علاقه گسترده اش بر ماهیت نظم اجتماعی و بی سازمانی اجتماعی ، پیشرفت کرد. اهمیت خودکشی در روشنی بخشیدن آن قالب ها بر نزدیکی انسان با گروه ها و هنجارهای گروهی مبتنی است. انواع خودکشی - خود خواهانه ، دیگر خواهانه و ناهنجاری – پدیده های یکپارچگی و از هم گسیختگی اشاره دارد. مفهوم بی هنجاری دارای مقامی  دائمی در اندیشه جامعه شناسی معاصر است. این مفهوم به تمرکز توهمات بر عدم سوء گیری (ناتجانسی) شخصی کمک می رساند که می تواند در زمانی که افراد فاقد حس تعلق و دلبستگی به یک نظم ، امن اخلاقی باشند به وقوع بپیوندد(8).
 کتاب خودکشی دورکیم در سال 1897 منتشر شد و مبتنی بر اطلاعاتی بود که بر اساس معیارهای جدید ، به نظر خام و بی تجربه می آمد. به عبارت دیگر ، بسیار از نتایج دورکیم توسط مطالعات بعدی تصدیق و تائید شده اند و استعداد تحلیل وتفصیل او در یک تلاش مبارزه جویانه مستمر با دانشمندان اجتماعی معاصر می باشد.


زیر نویس ها:
1-    مرگ اختیاری در مذهب بودایی نیز افتخاری بزرگ است برای یک بودایی معتقد ، مرگ و تولید وجود ندارد و از فرد چنین انتظاری می رود که خود را برای هر گونه سرنوشتی آماده سازد. در ژاپن در طول جنگ جهانی دوم "هاراگیری"  (Hara – kiri) شکل تشریفاتی خودکشی بود که بعد از شکست نظامی ، جهت اجتناب از اسارت و خفت و خاری و شکنجه های بعدی صورت می گرفت.
2-    سوته یا خودکشی زن بعد از مرگ شوهرش تا اوایل قرن نوزدهم در هندوستان رایج بوده است. هر چند که علت اصلی این عمل می تواند در این امر نهفته باشد که مردان به لحاظ نگرش انحصار گرا یانشان به زنان خود ، مایلند پس از مرگشان زنانشان نیز با آنها بمیرند تا به دست مرد دیگر نیفتند ولی راهبان هندی به مردم چنینی یاد داده بودند که این گونه مرگ اختیاری ، جوازی است برای ورود به بهشت ، کفاره ای است برای گناهان شوهر و امتیازی اجتماعی برای بستگان و فرزندان.
3-    به زعم دورکیم خودکشی بیشتر در میان افسران نظامی بدان جهت بیشتر از سربازان وظیفه ، رایج است که آنها احساس مسئولیت بیشتری به پایگاه شغلی خود نشان می دهند تا سرباز وظیفه که به حکمی فولکوریک "اجباری" گسیل سربازی شده است. لذا خودکشی در میان گروه هایی که در معرض دلواپسی و عدم امنیت اقتصادی قرار دارند ، بیشتر در میان گروه هایی که به خوبی در طبقات شغلی مطمئنی جایگزین شده یا در میان کسانی که هیچگونه نگرانی و دلواپسی یا عدم امنیتی نسبت به استخدام خود ندارند کمتر است.
4-    گاه به ویژه در زمان جنگ ، افراد ممکن است زندگی خود را در راه به انجام رسانیدن بعضی از اهداف ارزشمند گروهی ، فدا نمایند ، چنانچه این گونه رفتار ها به عنوان یک شجاعت و از خود گذشتگی بار ارزشی فوق العاده مثبت گرفته  و مورد تائید واقع می شود ، لذا سربازان و داوطلبان جنگی برای ماموریت های خطرناکی که می دانند هیچ گونه شانسی برای زنده ماندن ندارند ، داوطلب می شوند.
5-    در چنین وضعیتی ، چنان خلائی در جامعه به وجود می آید که در آن نظام اجتماعی قادر به برآوردن سریع و صحیح نیازها و خواسته های شخصی نبوده و شخص ، حیران و سرگشته می شود که سرانجام به کدامین سو رهسپار شود و چه کار کند مشابه چنین وضعیتی بعد از بحران های شدید سیاسی و شکست در یک جنگ است. در جنگ جهانی دوم ، در هونگ کونگ میزان خودکشی ها 5 برابر بیشتر از دوران صلح افزایش نشان داد.
6-    امیل دورکیم ، خودکشی ، 1959 ، ص 254.
7-    آندره اف ، هنری و جیمز اف شورت ، خودکشی و آدم کشی 1959 ، ص 23.
البته باید به نوعی دیگر از خودکشی که دورکیم بدان اشاره کرده ولی توضیح کمی داده است بپردازیم که خودکشی تعبیر گرایانه (Fatalism Suicide) نام دارد. این نوع خود کشی از نظم و انتظام و بیش از حدی ناشی می شود که تحت این انتظار ، راه های آتی شخص به طور بی رحمانه ای مسدود شده و شور و عشق او به آینده اش به طور خشونت آمیزی توسط انضباط های خفقان آور ، از بین می رود مثل خودکشی برده ها (در نگارش تمامی توضیحات و اضافات از کتاب بیماری های روانی و خود کشی اثر فرهت قائم مقامی، استفاده و اقتباس شده است.
نمونه ای از این دست را می توان به صورت بالقوه در آموخته ها و فرهنگ کلامی مردم خودمان دید. چنانچه تعریف آرامش و استراحت ، در واژگان فارسی معادل آرامگاه است. حال اینکه در زبان انگلوساکسون ها معادل رستوران از ریشه (Rest) به معنای استراحت و آرامش و در زبان عرب برابر مستراح چیزی که در فرهنگ زبان شناختی دارای زمینه و نهفتگاه خستگی از دنیای زمینی است و طبعا بستری بالقوه برای تباهی (لاهوتی و فرجام گرایی ودنیا گریزی).
8-    مارشال بی – کلینارد ، بی هنجاری و رفتار کجرو 1964.

 

 

زیمل به روایتِ گیدنز

نويسنده : آنتوني گيدنز    مترجم : حميدرضا شش­جواني    

 

 

گئورگ زیمل در اول ماه مارس 1858 در برلین به دنیا آمد. پدرو مادرش دراصل یهودی بودند اما به پروتستان تغییر مذهب داده بودند و او را مانند پروتستان­ها غسل تعمید داده­ بودند. وقتی زیمل پسربچه‌ای کوچک بود پدرش مرد و یکی از آشنایان ثروت‌مندش سرپرستی او را پذیرفت و پس از مرگ آن قدر به ارث گذاشت که زیمل بتواند سوای درآمد شخصی‌، زندگی‌اش را به راحتی بگذراند .ِ

 

 

 تحصیلات عالیه و قسمت عمده‌­ای از زندگی دانشگاهی‌اش را در دانشگاه برلین‌گذارند. چه او در سال 1876 به عنوان دانشجوی لیسانس وارد این دانشگاه شد، ابتدا در رشته‌ی تاریخ نام نویسی کرد اما بعد به فلسفه متمایل شد. دکتری‌اش را در سال 1881 با رساله‌ای درباره‌ی فلسفه طبیعت کانت گرفت. اگرچه زیمل در سال 1885 استاد حق التدریس[2] شده بود اما پیش‌رفت دانشگاهی‌اش بسیار کند بود. با این که در سال 1900 به سمت استاد افتخاری[3] ترفیع یافته بود، اما نه در این سمت و نه در سمت قبلی، حقوق منظمی نمی‌گرفت و گذران خود و خانواده‌اش بیش‌تر از درآمد شخصی‌ای­ تأمین می­شد که به او ارث رسیده بود. سرانجام در سال 1914 کرسی استادی دایم را در دانشگاهِ استراسبورگ به دست آورد و تنها چهار سال بعد مرد .ِِِِ

دلایلی چند موجب تأخیر در زندگی دانشگاهی او شده بودند که یکی گذشته‌ی  یهودی او بود. در ابتدای قرن بیستم عوامل ضد یهود در دانشگاه‌های آلمان و به‌خصوص در برلین روز به روز قدرت بیشتری می‌گرفتند. دلیل دیگرش ویژگی دایرهالمعارفی اندیشه‌ی زیمل بود. او به گونه‌ای غیرمعمول در زمینه‌های متنوعی ازجمله جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، اخلاق، معرفت‌شناسی و زیبایی­‌شناسی می‌نوشت و درس می‌داد. سخنرانی‌هایش جزو محبوب‌ترین دروس دانشگاه بود و حتی توجه دانشجویان رشته‌های دیگری را که خارج از موضوع آثارش بودند به خود جلب می‌کرد و بعضی ترم ها آوازه‌ی هنرمندی  Showmanدانشگاهی را به دست می‌آورد. و از این گذشته به تکرار برای‌ جماعتِ مردم سخنرانی می­کرد و مطالب­ا‌ش را به طور گسترده در نشریات غیردانشگاهی به چاپ میرساند.ِِ­­

زیمل نویسنده‌ی پرکاری بود و گرچه کتاب‌هایش بازبینی مطالبی بود که پیش‌تر به صورت مقاله منتشر کرده بود اما در طول زندگی‌اش حدود 200 مقاله و 22 کتاب نوشت که بیش‌ترِ آن­ها پس از مرگ‌اش چاپ شدند. اولین اثرهایش هم‌چنان که آخرینِ آن‌ها عمدتاً در زمینه‌ی فلسفه بودند . این‌ها، آثاری انتقادی درباره‌ی  فلسفه‌ی اخلاق و فلسفه‌ی تاریخ بودند. نقطه‌ی اوج کارهای[4] (1918) و نیز کتاب‌هایی در مورد کانت شوپنهاور و نیچه بودند. زیمل برخلاف اغلبِ نظریه‌پردازان برجسته‌ی اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست علاقه‌ی اندکی به سیاست نشان می داد. به هر روی او از گرایش‌های جدید در ادبیات و هنر اطلاعات روزآمدی داشت و درباره‌ی چهره‌های‌ مسلط روزگار خودش مقالاتی انتقادی می نوشت. منتشر کرد که زندگی‌نامهی رامبراند عنوان فرعیِ مناسبِ « جستاری در فلسفه­ی هنر » را دارد.ِِِِ فلسفی‌اش کتاب فلسفه‌ی حیاتِِ او زندگی نامه­ی گوته و رامبراند را نیز­

جامعه‌شناسی‌ زیمل را مثل جامعه‌شناسی ماکس وبر تنها زمانی به درستی میتوان دریافت که به سنت‌های عقلانی‌ای توجه کنیم که به شدت تحت تأثیر آن‌ها بوده و با این حال به مقابله‌ی با آنها برخاستند. فلسفه‌ی تاریخ ( که درآ‎ثار هگل و ماکس بازنموده میشد) و مکتب تاریخی علم حقوق و اقتصاد سیاسی که ایده‌ی محوری روح قومیVolksgeist  را با خود داشت، دو شاخه‌ی عمده‌­ی تفکرِ اجتماعی آلمان در خلالِ قرن نوزده بودند. در این جا هیچ خبری از آن نوع سنت پوزیتویستی نیست که حتی در فرانسه‌ی قبل از کنت رشد یافته بود. جامعهشناسی زمانی در آلمان پا گرفت که دانشمندان از دیدگاه‌های متفاوتی مثل فلسفه، اقتصاد و تاریخ ناگهان پیبردند که مجبورند ارتباط متغیرهای اجتماعی را با مسایل موجود در رشتههای خودشان بیابند. اما مفهوم نهایی این جامعه‌شناسی با آن­چه در فرانسه و انگلستان رشد یافته بود کاملاً متفاوت بود. آموزش زیمل اساساً آموزشی فلسفی بود و نوشته‌های او، هم در جامعه‌شناسی هم در فلسفه، نشان میدهد که تا چه حد تحت تأثیر کانت بوده است. اگر چه زیمل اعتقاد داشت که جامعهشناسی میتواند به عنوان رشته‌ای مستقل بنیاد شود اما مخالف مدل کلنگرانه‌ی اجتماع بود. چه از نوع هگلی‌اش باشد چه کنتی یا اسپنسری. به زعم زیمل در برداشتی که کنت و اسپنسر از جامعه‌شناسی ارائه کرده بودند جامعه سوای افراد تشکیل دهنده‌اش موجودیتی ذاتی دارد. آن‌چنانی که زیمل می پنداشت، جامعه برای افراد واقعیتی بیرونی بود و از همین رو تمامِ وجوهِ آگاهی و رفتار فردی را الگوبندی می‌کرد. او می‌خواست جامعهشناسی را بر پایه‌ای نو بنا کند تا بتواند از پس پاسخ‌ به این ایرادات برآید.   ­ِ­ِِِِ­­­­ِ­­ِ­ِ­

جدا کردن جامعه‌شناسی زیمل از پهنه‌ی اخلاقی و معرفت‌شناسی مسایلی که شخصاً بدان تمایل داشت دشوار است. تلاش برای یافتن فلسفه‌ی حیات حتی در نوشته‌هایی که آشکارا ماهیت جامعه‌شناختی دارند، هیچ گاه از مرکز توجه زیمل دور نبوده است. از سوی دیگر بسیاری از مقالات­اش به موضوعاتی میپرداختند که در ظاهر خارج از حوزه‌ی جامعه‌شناسی قرار داشتند،، اما بدون دلالت جامعه‌شناختی نبودند. بیش‌تر نوشته‌های او سرشار از بینش‌ها و فرضیات جامعه‌شناسی بودند. به هر روی مهم‌ترین نوشته‌های جامعه‌شناسی او دو اثر مهمِ فلسفه‌ی پول(1900) و جامعه‌شناسی (1908) بودند .ِِ­ِ مثلاً در زمینه‌یِ زیبایی‌شناسیِِ

 فلسفه‌ی پولِ زیمل را به خاطر عنوان گمراه کننده‌اش باید یکی از آثار فراموش شده‌ی کلاسیک به شمار آورد. زیمل تا حدی به مسایلی مثل مفهوم آزادی پرداخته بود که در اصل خصلتی فلسفی داشتند و یا نظریه‌ی ارزش که شاید اگر به صراحت بخواهیم بگوییم در درجه‌ی اول به اقتصاد تعلق دارد. اما معنای ضمنیِ بیش‌تر این آثار مستقیما جامعه‌شناختی بود. مارکس نشان داده بود که تحول اقتصاد پولی ابتدایی مرحله‌ای ضروری برای توسعه‌ی سرمایه‌داری مدرن است. زیمل استدلال می‌کند که گذر به مبادله‌ی پولی که جانشین اقتصاد مبتنی بر معامله‌ی پایاپای شده است نتایجی به مراتب وسیع‌تر دارد. پول بهطورحتم بازرگانی و دادوستد را آسان میکند. اما زیمل میکوشید تا نشان دهد انواع روابط اجتماعی­ای که تفوق اقتصادی پولی ایجاد کرده است با سایر ویژگی‌های غالب در ساختار جامعه­ی مدرن کاملاً مرتبط است. پول شکل سیال به‌خصوصی از مالکیت است، مشمول تقسیم‌بندی دقیق، ارزش‌گذاری و تقلب. افزایش استفاده از پول بهعنوان شکلی از مبادله محاسبات عقلانی را در روابط اجتماعی رواج می‌دهد. از نظرِ زیمل، گذر به اقتصاد پولی با رشدِ عقلانیت که مشخص کننده‌ی جامعه‌ی مدرن است یک علت هم‌بسته دارد. رواج اقتصادِ پولی و نگرشِ جهانِ عقلانی ناگزیر به یک‌دیگر وابسته‌اند. مبادله‌ی پولی در تجارت به طور فزاینده­ای می­خواهد روابط غیرشخصی و عام را جانشین پیوندهای شخصی میان کارفرما و کارگر کند . این فرایند عقلانی‌سازی که بر پایه‌ی امکان محاسبه‌ی انتزاعی بنا شده است خودش را  به سایر حوزه‌های زندگی اجتماعی بسط می‌دهد لیکن به‌خصوص در پیش‌رفت علومی که متکی به اندازه‌گیری دقیق و کمی‌سازی هستند نمایان می شود  ًِِِِِِِ­­­­ِِِ­ِِِِِ

  ایده‌ی اساسی‌ای که در فلسفه‌ی پول بسط یافته این است که تبادل اقتصادی را می­توان بهمثابه تعامل اجتماعی مطالعه کرد. خصایص یک موضوع ( پول ) را تنها  می­توان با معیار کارکرد در یک نظام تعاملی  تعریف کرد. مفهوم تعامل اجتماعی[7] در جامعهشناسی زیمل جای­گاهی کانونی دارد. برای زیمل زمانی امر اجتماعی موجود می‌شود که دو نفر یا بیش‌تر وارد تعامل با هم می شوند،یعنی زمانی که می‌توانیم  رفتار یک فرد را صرفاً در واکنش به رفتار دیگری توضیح دهیم. جامعه‌شناسی صورت‌های تعامل اجتماعی را مطالعه میکند.  فرایند تحقق این کار را می‌توان با مثالی روشن ساخت. یک مثلث را می‌توانیم روی کاغذ بکشیم یا آن را از چوب یا آهن بسازیم خصوصیات هندسی مشابه قطعِ نظر از ماده‌ی سازنده‌ی آن‌ها به شکل‌شان تعلق دارد. علی‌رغم این حقیقت که به تعبیری هیچ چیزی جدای از ماده‌ی سازنده‌اش نیست، نمیتوان ویژگی‌های هندسیِ مثلث به‌مثابه یک صورت را از آگاهی به ویژگی‌هایِ محتوایی و یا ماده‌ی سازنده­ی آن به‌دست‌آورد .ِ­ِ­ِ­ِِ­

در این‌جا تفکیک صورت از محتوی نوعی تفکیکِ تحلیلی است. ریاضی‌دان مثلث را شکلی انتزاعی در نظر میگیرد و احکام کلی راجع به آن را بدون در نظر گرفتن محتوای­اش به اثبات میرساند.  جامعه‌شناس زمانی که صورت‌های تعامل اجتماعی را بررسی میکند فرایندِ مشابهی در جریان است. همان طوری که زیمل نوشته است ِ­­­ یک پدیده یا فرایند اجتماعی از دو عنصر تشکیل شده است که در واقعیت جدانشدنی هستند از یک سو کششِ قصد یا انگیزه و از طرف دیگر صورت یا شیوهای از تعامل میان افراد که به واسطه‌ی آن یا به شکل آن محتوا، واقعیت اجتماعی می یابد .ِ­

تفکیک و بررسی محتوای رفتار ( سوایق، آرزوها ،اهداف ) کار روان‌شناسی است جامعه‌شناسی آن صورت‌هایی از تعامل اجتماعی را بیرون میکشد و تحلیل میکند که به‌واسطه‌ی آن‌ها این اهداف متحقق میشوند یا تلاش می‌کنیم که متحقق شوند. هر جزء مشخصی از رفتار اجتماعی را می‌توان  هم از دید محتوی و هم از دید صورت بررسی کرد . در مورد اول اهداف و نیازهای روان‌شناختی شخصیت را بیرون میکشیم و تحلیل میکنیم و در مورد دوم فرد را به‌مثابه یک واحد شخصیت زدایی‌شده در الگویی از تعامل در نظر میگیریم. صورت‌های تعامل اجتماعی ویژگی‌های مخصوص به خود دارد که نمی‌توان آن‌ها را از طریق مطالعه‌ی نیاز‌ها و مقاصد افراد بهدستآورد بنابراین موضوع جامعه‌شناسی محض یا جامعه‌شناسی صوری مجزا کردن و مطالعه‌ی شرایطی است که صورت‌های گوناگون تعامل اجتماعی در آن  پدید می‌آیند می‌پایند و ناپدید می‌شوند. ِ­­­ِِِ­­ِ­­­

 زیمل جامعه‌شناسی صوری را به عنوان رشته‌ای هم‌طراز ولی مجزا از سایر رشته‌های علوم‌اجتماعی مثل تاریخ و اقتصاد که قبل از آن توسعه یافته بودند طراحی‌کرد. بههرترتیب او دو گونه‌ی دیگر از کوشش جامعه‌شناختی را در نظر داشت که با رشته‌ی اصلی [یعنی ] جامعه‌شناسی صوری ارتباط نزدیکی داشتند. هر علمی متکی بر مفاهیم و روش‌های بنیادی مشخصی است که نمی‌توان آن را از دیدگاه خودش تحلیل کرد. زیرا این تحلیل هم بر همان مفاهیم و روش‌ها استوار است. این وظیفه­ی جامعه‌شناسی فلسفی است که به مشکلات مربوط به جامعه‌شناسی صوری رسیدگی کند؛ همان طوری که باید به مسایل اخلاقی ناشی از کشفیات آن نیز بپردازد. گذشته از این زیمل تشخیص داده بود که تعمیم‌های جامعه‌شناختی که در جامعه‌شناسی صوری بنا می‌کند بایستی به‌مثابه بخشی از چهارچوب تبیینی سایر علوم اجتماعی استفاده شود. علم اقتصاد ضرورتاً متضمن توجه به اصول جامعه‌شناختی است همان طوری که به دیگر رشته‌ها مثل تاریخ. ­ِِِِِ

 زیمل در کتاب « جامعه‌شناسی» اش کوشید تا سودمندی  بالقوه‌ی جامعه‌شناسی صوری را آن طوری که تصور می‌کرد روشن سازد. وی عمداً تحقیق درباره‌ی[ نوعی از] پدیده‌های اجتماعی را شروع کرد که جامعه‌شناسان آن‌ها را ندیده گرفته بودند. او نشان داد که دغدغه‌ی جامعه‌شناسی بیش‌تر آنگونه صورت‌های اجتماعی هستند که به وضوح فرافردی اند مثل دولت، سازمان دینی یا نظام طبقاتی. اما گذشته از چنین صورت‌های محدود و به نسبت ثابت سازمان اجتماعی، روابط بسیاری وجود دارند که زودگذر و مستقیماً میان فردی هستند و می‌توان آن­ها را کرد. زیمل درکتاب «جامعه‌شناسی»، تحلیلی جامعه‌شناختی از برخی صورت‌های به ظاهر کماهمیت تعامل اجتماعی مثل روابط در گروه های دو نفره، 3 نفره ، رهبری و اطاعت ، اهمیت اجتماعی غریبه، رقابت و رازداری ارائه می‌دهد که پیوسته به وجود می‌آیند و از بین می‌روند. بههمین خاطر زیمل معمولاً بیش تر از همرفتاری[8] استفاده میکند تا جامعه[9]. همرفتاری از لحظه‌ی پیاده روی دسته‌جمعی گرفته تا تشکیل خانواده و از روابط موقتی تا عضویت در دولت همه را در بر می‌گیرد.­ جامعه شناسانه بررسیِ­­­­­ِ

  در این جا صرفاً توصیف مختصر اندکی از موضوعات زیمل امکانپذیر است. نشان دادن ویژگی صریح نوشتار زیمل، استفاده‌ی گرافیکی‌اش از قیاس و مهارت‌اش در به‌کارگیری استدلال در مقابل تناقض؛ در این فرصت کم غیر ممکن است. کتاب «جامعه شناسی» شامل بحثی طولانی درباره‌ی اهمیت اعداد در زندگی اجتماعی است. زیمل در ابتدا تذکر میدهد که چنان‌چه گروهی از لحاظ اندازه وسعت یابد بایستی مکانیسم‌هایی را گسترش دهد که گروه کوچک بدان‌ها نیازی ندارد . یک گروه بسیار بزرگ از افراد تنها در صورت وجود تقسیم‌کاری پیچیده می‌تواند یک واحد را تشکیل دهد. هنگامی که حجم سازمانی اجتماعی افزایش می‌یابد مجبور است مکانیسم‌های مشخص ارتباطات و توزیع سلسله مراتبی اقتدار راگسترش دهد. ولی ما اغلب می‌توانیم ارتباط سرراست‌تری بین اعداد و زندگی اجتماعی ثابت کنیم. برای مثال می توانیم بپرسیم چرا اریستوکراسی ها این قدرکوچک‌ هستند ؟ یک دلیل روشن این است که یک گروه نخبه تنها هنگامی گروه اریستوکرات به شمار می آید که انحصاری باشد و در برابر توده‌ی مردم قرار بگیرد. اما به عقیده‌ی زیمل ورای این‌که صورت اریستوکراتیک گروه نمی‌تواند حفظ شود، محدودیتی مطلق  نیز در عدد هست. یک اریستوکراسی پایدار باید برای هر عضو آن قابل بررسی باشد. هر خانواده باید از نزدیک با سایر خانواده‌ها آشنا باشد. خویشاوندی‌های نسبی و سببی باید در کل گروه قابل ردگیری باشد . بنابراین اکثر اریستوکراسی‌هایی که برای مدتی طولانی دوام آوردهاند. قوانین مشخصی مثل حق ارث بی‌چون‌وچرای پسر ارشد داشته‌اند که ما را به محدودیت عددی رهنمون می شود ٍ­ِِ­ِِِ­ِِ

 زیمل در بخش دیگری از کتاب : « جامعه شناسی » تضاد و تعارض را تحلیل می‌کند او نشان می‌دهد که تضاد به‌تنهایی می‌تواند هم‌چون صورتی از هم‌رفتاری به نظر آید. تضاد همیشه تضاد با کسی است. چنان‌چه دو طرف نسبتبههم بی‌اعتنا باشند هیچ‌گونه رابطه‌ی اجتماعی میان آن‌ها وجود ندارد. زیمل نشان می‌دهد که جامعه‌شناسانی مثل کنت و اسپنسر تمایل داشتند تضاد را آسیب‌شناختی در نظر بگیرند این نگرش بر این درک نادرست استوار بود که نظم اجتماعی و تضاد اجتماعی را دو قطب مخالف هم می‌دانست. زیمل تأکید می‌کرد که تضاد در بسیاری از روابط اجتماعی جاسازی شده است و درحقیقت ممکن است عنصر اساسی پایداری‌شان باشد. اکثر گونه‌های تضاد روابط مشخص و مستمری را با گروه متعارض ایجاب می‌کنند.  زیمل به فرضیه‌سازی درباره‌ی راه‌های مختلفی ادامه می‌دهد که درآن تضاد ممکن است برای حفظ گروه و یا حتی برای ایجاد همبستگی بیش‌تر در شکل فعلی گروه کارکرد داشته باشد . برای مثال یکی از آن‌ها این است که در زمان رویارویی با تضاد بیرونی تمایل گروه به همبستگی بیش‌تر می‌شود این مسأله به دو صورت رخ می دهد 1) از طریق افزایش آگاهی نسبت به یک‌پارچگی گروه [که خود] از طریق فرافکنی احساسات دشمنی عامه بر ضد گروه بیرونی توسعه می‌یابد.2) از طریق تکامل رده‌بندی روشن‌تری از اقتدار موجود در گروه. بهرغم ارزش فرضیه‌های مشخصی که زیمل بنیان گذاشت بدون شک این نظریه خودش را اثبات کرده است که نبود تضاد لزوماً نمی‌تواند به مثابه شاخص پایداری یک رابطه‌ی اجتماعی در نظر آید .     ­­ِِِِ­ِِِ

تحلیل زیمل از تعامل از بعضی جهات هم‌تراز با تحلیل‌هایی است که بعداً توسط جورج هربرت مید توسعه یافت. وی نشان می‌دهد که تعامل ارتباط را بدیهی می‌انگارد. برای مثال یکی از اولین امور مقدماتی برای ملاقات با کسی معرفی شدن است. این مسأله نشان‌گر آگاهی بدیهی دو طرفه در هر ارتباطی است. ما می‌توانیم سر‌نخ‌هایی را بررسی کنیم که مردم با آن‌ها دیگران را شناسایی و طبقه‌بندی می کنند و هم‌چنین رفتاری را که برای ارائه تصویر مشخصی از خودشان در پیش می‌گیرند. زیمل این مسأله را از طریق بررسی مواردی از تحریف آگاهانه یا محدود کردن ارتباط برجسته می کند: دروغ گویی و پنهانکاری؛ او نشان می دهد که دروغگویی از اساس پدیدهای تعاملی است. آن‌چه مهم است صرفاً این نیست که حقیقت موضوعی خاص دگرگون شده است. بل شخصی که به او دروغ گفته شده بر اساس نگرش شخص دروغ‌گو فریفته شده است. زیمل در زمینه‌ی این بحث دایماً بر روابط متقابل بین شخصیت و تعامل اجتماعی تاکید می‌کند او نشان می‌دهد که عزت نفس و خود‌شناسی به‌شدت با تعلق فرد به دیگران پیوسته است. شخصیت هرگز نظامی انعطافناپذیر و بسته نیست: سازمان درونی شخصیت را نمی‌توان جدای از روابط بیرونی فرد با دیگران فهمید .    مزایای بسیار وسعت و تنوع عظیم اثر زیمل در عین حال منبع محدودیت‌هایش نیز هستند. نوشته‌های زیمل قدرت و نیروی انباشتی آثار دورکهایم را ندارد که ازمسایل نظری بنیادین و از طریق آرایش دقیق دادههای تجربی شروع می‌کند. زیمل بی‌قیدانه از داده‌های تجربی استفاده می‌کند او مثال‌هایی بدون ارائه‌ی سند نقل می‌کند، گویی که حقیقت خود پیداست. البته، این مسأله، با آن‌چه که مرتباً تاکید می‌کرد یعنی سرشت موقتی و آزمایشی آثارش مربوط است . اصطلاحات زیمل از فرط بی قاعدگی به بیدقتی می زند. کاربرد صورت اجتماعی در اثر زیمل معمولاً نزدیک به ایده‌ی مدرن  ساختار اجتماعی است .