جامعه شناسی سیستمی
|
مارکسیسم تحلیلى چیست؟ مایکل لبوویتز مترجم : بابک پرویزی بدون تردید، ج.الف.کوهن، جُن الستر و جان رومر نویسندگان فعالى هستند که با مقالات و کتابهاى جالبى، در تفسیرها و مباحث مارکسیسم در سالهاى اخیر حضورى موثر داشتهاند. منبع آگاهى اولیه من در این مورد مقالهاى بود از جان گراى که پیدایش «مکتب نوین و پرتوان مارکسیسم تحلیلى» با شرکت چهرههاى برجستهاى چون نویسندگان نامبرده خبر مىداد که آثارشان از آن پس مىبایست با آینده مارکسیسم، اگر آیندهاى داشته باشد، گره بخورد.
آیا چنین مکتبى حقیقتا وجود دارد؟ دلیل وجود چنین گروهی تفکربرانگیز است. الستر در «معنا کردن مارکس» نشان مىدهد که کتاب «نظریه مارکس درباره تاریخ» کوهن به مثابه وحى منُزل بود و یکباره معیارهاى روشنى را که براى نوشتن درباره مارکس و مارکسیسم لازم بود، تغییر داد. وى متذکر مىشود که بر این اساس، گروه کوچکى از همفکران تشکیل شد و به دنبال آن یک رشته جلسات سالیانه در ۱۹۷۹ آغاز گشت. این بحثها و نشستها در شکلگیرى کتاب الستر نقش تعیینکننده داشت. حال توجه داشته باشیم که عناصر تشکیلدهنده گروه چه دیدگاهى نسبت به مارکسیسم تحلیلى دارند؟ براى رایت، ریسمان راهنما بررسى مفاهیم بنیادى مارکسى و بازسازى آنها در ساختار نظرى منسجمتر است. الستر نیز چنانکه متذکر شد، «دقت و وضوح» را به مثابه اصل اساسى در تشکیل گروه مىداند. ولى صریحترین توصیف از مارکسیسم تحلیلى در مقدمه رومر بر جُنگاش آمده است: «مارکسیسم از لحاظِ تحلیلى پیچیده» با «ابزارهاى منطق معاصر»، ریاضیات و مدلسازى، پیش مىرود و به ضرورت تجربه، به پژوهش در بنیادهاى احکام مارکسیستى و به رویکرد غیر دگماتیک به مارکسیسم تسلیم مىگردد. الستر آنچه را که در مارکس «مرده» به حساب مىآورد، عبارت است از: سوسیالیسم علمى، ماتریالیسم دیالکتیکى، نظریه اقتصادى مارکس به ویژه دو رکن اصلى آن نظریه ارزش کار (عقلای ورشکسته) و نظریه سقوط نرخ سود، و شاید مهمترین بخش ماتریالیسم تاریخى، نظریه نیروهاى مولده و روابط تولیدى. به همینگونه، رومر، با مرورى طولانى بر اقتصاد مارکسیستى، در بنیادهاى تحلیلى نظریه اقتصادى مارکس، فقط نظریه استثمار وى را دستنخورده گذاشت، سپس او در ۱۹۸۲ تصمیم گرفت که این اصل باقیمانده را هم ناکافى اعلام کند. رومر اکنون به ما خبر مىدهد که استثمار صرفا عبارت از نابرابرى است اما پس اختلاف میان موضع مارکسیسم تحلیلى و موضع غیرمارکسیستى فیلسوفانى نظیر رالز چیست؟ رومر پاسخ مىدهد که این مطلقا روشن نیست، مرزهاى جدایى مارکسیسم تحلیلى و فلسفه سیاسى چپ لیبرال معاصر تیره و نامعلوماند. آدم انگشت به دهان مىماند که پس واقعا در مارکسیسم تحلیلى، از مارکسیسم چه اصلى باقى مىماند؟ در سطور زیرین، ما بخشهایى از این نوشته را (به ویژه آنچه مربوط به الستر و رومر است) بررسى خواهیم کرد تا مشخص کنیم که این اثر تا چه حد مىتواند مارکسیستى تلقى شود. نتیجه این است که مارکسیسم تحلیلى، مارکسیسم نیست و در حقیقت، ماهیتا ضدمارکسیستى است. مارکسیسم نوکلاسیک یا گزینش عقلانى هیچ چیز بیش از اینها نمىتواند دورتر از دیدگاه مارکس باشد. آغاز کردن از فرد مجزا که براى او شکلهاى گوناگون ارتباط اجتماعى وسایل محضِ مقاصد خصوصى او هستند، یاوهاى بیش نبود. مارکس تاکید مىکند منافع خصوصى، خود منافع اجتماعا تعیین شدهاند که تنها در چارچوب شرایطى به دست تواند آمد که جامعه مقرر داشت و با وسایلى که جامعه فراهم کرده است. مسلما آن منافع افراد، منافع خصوصى است، اما محتواى آن و نیز شکل و وسایل تحقق آن، در شرایط اجتماعى مستقل از همه تعیین مىشود. بدینگونه در چشمانداز دیالکتیکى(برخلاف چشمانداز دکارتى) اجزا، به مثابه اجزا، وجود مستقل مقدم ندارند. اجزا، خواص خود را با اتکا به «اجزای یک کل خاص بودن»، به دست مىآورند. خواصى که آنها بهطور جداگانه یا به مثابه اجزای کل دیگر، فاقد آنند. از اینرو، عزیمتگاه مارکس، ایجاد فهمى از جامعه به مثابه یک «کل مرتبط» به مثابه یک سیستم ارگانیک است، یعنى ردیابى روابط ذاتى و افشاى ساختار تاریک نظام اقتصادى بورژوایى، آن هسته درونى که ضرورى اما پنهان است. مارکس فقط در نظر دارد آنچه را در چارچوب این ساختار براى عوامل منفرد تولید، واقعى است و اینکه چگونه اشیا ضرورتا بر آنها ظاهر مىشوند، کشف کند. براى مثال، با انکشاف گرایشهاى عام و ضرورى سرمایه بر مبناى مفهوم سرمایه، اثبات اینکه چگونه قوانین ذاتى تولید سرمایهدارى از طریق اقدامات سرمایهداران منفرد در رقابت با یکدیگر بروز مىکنند امکانپذیر شد. چنانکه مارکس درگروندریسه بارها تذکر داده است، رقابت، قوانین درونى سرمایه را به عمل وامىدارد، آنها را به قوانین اجبارى به سوى سرمایه فردى سوق مىدهد، اما آنها را ابداع نمىکند، آنها را متحقق مىسازد. از سوى دیگر، آغاز کردن تحلیل با سرمایههاى فردى (و با ارتباطات آنگونه که در پدیده رقابت ظاهر مىشوند)، تحریف ساختار داخلى به وجود مىآورد زیرا در رقابت همهچیز همیشه به صورت واژگونه آن ظاهر مىشود، هر چیز، همواره روى سر خود مىایستد. از این چشمانداز، مطلقا میان رویکرد اتومیستى اقتصاد نوکلاسیک و مارکسیسم سازگارى وجود ندارد. مارکسیسم نوکلاسیک، نه نوکلاسیک و نه مارکسیسم است. آیا همین را مىتوان درباره مارکسیسم نظریه بازی یا مارکسیسم گزینش عقلانى گفت؟ چنانکه گفته آمد، چنین مىنماید که میان نظریه بازى و رویکرد مارکسیستى چیز ناسازگارى وجود ندارد، در واقع نه فقط مىتوان حدس زد که مارکس خیلى سریع فنون آن را کشف کرده بوده است، بلکه مىتوان فراتر رفت و تصور کرد که تحلیل مارکس، ذاتا چشماندازى از نظریه بازی بود. براى مثال، نگاه کنید به پرداختى از نظریه ارزش اضافى مارکس با استفاده از نظریه بازى توسط مائرک. ولى توصیف بازى فئودالى یک ویژگى معین دارد، زیرا این بازى، بازىاى است که مىتوان به بهترین وجه یک بازىجمعى نامگذارى شود. بازیگران آن عبارتند از طبقات (یا نمایندگان طبقه، حاملان یک رابطه). در اینجا محلى براى فرد اتومواره خودمختار وجود ندارد، ما (هنوز) تعاملهاى درونطبقاتى را معمول نکردهایم. خلاصه، در بازى جمعى، طبقات عمل مىکنند. ارباب فئودال و دهقان تعامل دارند. اما ارباب فئودال منفرد و دهقانان منفرد با یکدیگر وارد تعامل نمىشوند. به همینگونه در بازى جمعى براى سرمایهدارى، سرمایه (سرمایهدار) و کارگر مزدور (کارگر) تعامل ندارند. اما بازیگران که از وجود مقرر سرمایهداران رقیب و کارگران مزدبگیر برمىخیزند، به عنوان تابعى از استقرار رابطه ضرور سرمایه کار مزدورى دیده مىشوند. همانگونه که مائرک در بحث خود درباره نظریه ارزش اضافى نشان مىدهد، درست مثل این است که در هر طبقهاى، یک مرکز واحد تصمیمگیرى وجود دارد، یک سرمایهدار جمعى و یک کارگر جمعی با دو طبقه که با یکدیگر مانند دو اتحادیه خودمختار روبهرو مىشوند. بدینگونه، بازى جمعى (یا طبقاتى) هر نوع ملاحظه قابلیت ائتلافهاى جزئى را کنار مىگذارد تا بهطور موفقیتآمیز درگیر کنشهاى جمعى شود؛ براى اینکه نخست بهطور دقیق خصلت رابطه میان طبقات را که به وسیله روابط تولید تعیین شده کشف کند. همه پرسشهایى که آیا عوامل منفرد به نفع فردى خود خواهند دید که در کنش جمعى متعهد شوند (براى نیل به اهداف طبقاتى)، همه موضوعهاى مربوط به مسائل سوارى رایگان و جز آنها، موضوع اصلى تحقق بازى جمعى نیستند. تقدم معرفتشناختى به تعیین ساختارى محول میشود که در چارچوب آن، فرد عمل مىکند. با این همه، مسائل درون ائتلافى خارج از دید تحلیل مارکسیستى نیست(به همینگونه، ملاحظه اینکه چگونه طبقه در خود به طبقه براى خود تبدیل مىشود)، شیوهاى که به موجب آن سرمایه مىکوشد کارگران را تقسیم کند و رقابت را در میان آنان تشویق نماید تا به اهداف خودش برسد بخش مهمى از اکتشاف مارکس از یک استراتژى عقلانى براى سرمایه در بازى استراتژیک سرمایه و کار مزدورى است. و نتیجهگیرى او: هنگامى که کارگران منفرد مطابق منافع فردىشان عمل مىکنند، حاصل آن بدترین استراتژى براى کارگران به مثابه یک کل است. این یک بیان انتقادى درباره مسائل درون ائتلاف از جانب کارگران است. به همان اندازه که نگرش مارکس به این مسائل درون ائتلاف، اهمیت دارند، ضرورى است که تشخیص دهیم که این مسائل فقط بعد از تعیین بازى جمعى مقدماتى مىتوانند روى دهند. از سوى دیگر، به خلاف بازى جمعى، آنچه مىتوان آن را بازى فردى خواند، نقطه شروع متفاوتى دارد. آغاز کردن از این موضع که جوهرهاى فرافردى وجود ندارند که در جهان واقعى عمل کنند، ضرورت بررسى رفتار واحد منفرد در سطح پیشاائتلافی در جنگ همه علیه همه را ایجاب مىکند. بدینگونه دیگر در کُنه تحقیق، خصلت رابطه طبقاتى وجود ندارد. جایگزین آن بحثبرانگیر است. برآیندهایى که از تعامل افراد اتومواره پدید مىآید. در بهترین حالت، پرسش برتر در بازى فردى این مىشود که چرا ائتلافها به وجود مىآیند، چرا (و به چه معنا) طبقات براى خودشان وجود دارند؟ فردیتگرایى روششناختى و مبانى خُرد ولى الستر از مباحث مارکس درباره انسانیت، سرمایه و به ویژه سرمایه بهطور کلى، به عنوان موضوعات جمعى که با این نظریه فردیتگرایى روششناختى ناسازگارند، نیک آگاه است. الستر با استناد به یکى از گزارههاى مارکس درباره رقابت در گروندریسه در واقع تفسیر مىکند: «نمىتوان صریحتر از این افکار فردیت روششناختى را خواستار شد». ولى او بیدرنگ یک مرجع بدیل را به یارى مىطلبد- جان رومر. در این مورد، تشخیص این نکته مهم است که الستر مارکس را دقیقا خوانده است و با قطعات مورد نظر ناآشنا نیست (اگرچه تعبیرهاى وى گاه قابل بحثاند) اما، البته مردود شناختن آنها به عنوان خطاهاى غمانگیز و تقریبا بىمعنا، برهان او را زیر سوال مىبرد. آنچه باید نجات یابد، مارکسى است که او معنا مىکند، مارکسى که همچون فردگراى روششناختى به نظر مىرسد. برنامه الستر، صرفا خلاص شدن از مارکس بد و حفظ مارکس خوب است، جدا شدن چارچوب گمراهکننده از آنچه او در مارکس ارزشمند مىبیند. همین مضامین را مىتوان در رساله رومر درباره روش در مارکسیسم تحلیلى یافت، رومر مدعى است: تحلیل مارکس، به مبانى خُرد نیاز دارد. وى مىپرسد چگونه مىتوان گفت جوهر، سرمایه، چیزى انجام مىدهد(مثلا کارگران را تقسیم مىکند و بر آنان غلبه مىکند) «هنگامى که در یک اقتصاد رقابتى عاملى وجود ندارد که در جستوجوى نیازهاى سرمایه باشد؟» او تصور مىکند هنگامى که مارکسیستها چنین استدلال مىکنند، آنان به «نوعى تعقل غایتشناختى تنبلمنشانه» گرفتارند. پس، برنامه مشخصشده، عبارت است از ضرورت یافتن مکانیسمهاى خُرد: «آنچه مارکسگرایان باید فراهم کنند، تبیین مکانیسمها در سطح خُرد است، زیرا پدیده رهایى که آنان ادعا دارند به درد استدلالهاى غایتشناسانه مىخورند. منطقِ پشتوانه این موضعگیرى مارکسیسم تحلیلى را در پاسخ فیلیپ وان پاریج به توصیف این موضعگیرى به عنوان یک «مارکسیسم نوکلاسیک» به روشنترین وجهى مىتوان یافت. وان پاریج با توجه به تضاد میان انسان عقلانى (یا فردیتگرا) و تبیینهاى ساختارى (یا نظاممند) نشان مىدهد که تبیینهاى ساختارى که پژوهشگر را به حکم ساختارى ارجاع مىدهد (مثلا نیازى که از «خود سیستم» ناشى مىشود)، بىتردید از سوى «مارکسیسم نوکلاسیک» مردودند. چرا؟ زیرا هیچ تبینى از B به وسیله A پذیرفتنى نیست مگر آنکه شخص مکانیسمى را که از طریق آن A-B را تولید مىکند، تعیین مىکند. |
|
خودکشی و همبستگی اجتماعی نويسنده : امیل دورکیم مترجم : علی طایفی
خودکشی به معنای نابودی و از بین بردن خود یا به اصطلاح «قتل نفس» سالیان درازی است که از روابط عشیر ه ای و سنتی و تا رابطه پیچیده صنعتی – شهری امروزی گریبان بشر را گرفته و در فراز و نشیب تحولات اجتماعی ، قلب و «روح جمعی» خانواده و جوامع را آورده است.
با رشد فکری و خردمندانه نو شدن رفتارها و توسعه بینش های علمی ، بشر به این پدیده ناخوشایند اجتماعی به دیده انتقادی ، بد بینانه و مو شکافانه نگریسته و در وضع قوانینی جهت زدودن آن از صحنه اجتماع ، از هیچ کوششی فرو گذار نکرده است. در جامعه ایران نیز از دیرباز پدیده خودکشی ، عاطفه و محبت جمعی را دچار خدشه کرده و داغ های زیادی بر قلب هایشان نشانده است. در فرا راه رشد و توسعه اقتصادی – اجتماعی ، هر چه بر پیچیدگی روابط و مناسبات اجتماعی افزوده شد و نیازهای جدیدی خلق می شوند و هر چه فاصله طبقات اجتماعی از هم بیشتر شده و فاصله بین وسایل و اهداف ارزشمند و به هنجار جامعه فزونی می یابد ، میزان سرخوردگی و در نهایت خودکشی ها نیز افزایش می یابد. نا بسامانی اجتماعی ، سازمانی و نابرابری اجتماعی از عمده دلایلی است که در میان علت های خودکش مطرح می شوند. جامعه ایران نیز که در همین شرایط خاصی به سر می برد. اخیرا شاهد گسترش پدیده خودکشی در شهر و روستاهای خود بوده که مواردی از آنها در ماه های گذشته به ویژه در روزنامه ها منعکس شده است و این ما را به تامل در این پدیده دردناک واداشت. برگردانی که پیش روی خوانندگان قرار دارد در واقع طرح مساله خودکشی به شمار می رود. امیدواریم بتوانیم در شماره های آتی تحلیلی از خودکشی در ایران با تکیه بر آمار و ارقام ارائه دهیم که این امر ممکن نخواهد بود جز به طریق همیاری و مساعدت و همدلی مراجع و سازمان های دارنده آمار ، چیزی که نبود آن تا کنون به عنوان ، یکی از مشکلات عمده انجام تحقیقات اجتماعی شناخته شده و معضلات اجتماعی را همچنان ، جان سخت حفظ کرده و بر شدت آن افزوده است. زیر نویس ها: |
|
زیمل به روایتِ گیدنز نويسنده : آنتوني گيدنز مترجم : حميدرضا ششجواني
گئورگ زیمل در اول ماه مارس 1858 در برلین به دنیا آمد. پدرو مادرش دراصل یهودی بودند اما به پروتستان تغییر مذهب داده بودند و او را مانند پروتستانها غسل تعمید داده بودند. وقتی زیمل پسربچهای کوچک بود پدرش مرد و یکی از آشنایان ثروتمندش سرپرستی او را پذیرفت و پس از مرگ آن قدر به ارث گذاشت که زیمل بتواند سوای درآمد شخصی، زندگیاش را به راحتی بگذراند .ِ
تحصیلات عالیه و قسمت عمدهای از زندگی دانشگاهیاش را در دانشگاه برلینگذارند. چه او در سال 1876 به عنوان دانشجوی لیسانس وارد این دانشگاه شد، ابتدا در رشتهی تاریخ نام نویسی کرد اما بعد به فلسفه متمایل شد. دکتریاش را در سال 1881 با رسالهای دربارهی فلسفه طبیعت کانت گرفت. اگرچه زیمل در سال 1885 استاد حق التدریس[2] شده بود اما پیشرفت دانشگاهیاش بسیار کند بود. با این که در سال 1900 به سمت استاد افتخاری[3] ترفیع یافته بود، اما نه در این سمت و نه در سمت قبلی، حقوق منظمی نمیگرفت و گذران خود و خانوادهاش بیشتر از درآمد شخصیای تأمین میشد که به او ارث رسیده بود. سرانجام در سال 1914 کرسی استادی دایم را در دانشگاهِ استراسبورگ به دست آورد و تنها چهار سال بعد مرد .ِِِِ دلایلی چند موجب تأخیر در زندگی دانشگاهی او شده بودند که یکی گذشتهی یهودی او بود. در ابتدای قرن بیستم عوامل ضد یهود در دانشگاههای آلمان و بهخصوص در برلین روز به روز قدرت بیشتری میگرفتند. دلیل دیگرش ویژگی دایرهالمعارفی اندیشهی زیمل بود. او به گونهای غیرمعمول در زمینههای متنوعی ازجمله جامعهشناسی، روانشناسی، اخلاق، معرفتشناسی و زیباییشناسی مینوشت و درس میداد. سخنرانیهایش جزو محبوبترین دروس دانشگاه بود و حتی توجه دانشجویان رشتههای دیگری را که خارج از موضوع آثارش بودند به خود جلب میکرد و بعضی ترم ها آوازهی هنرمندی Showmanدانشگاهی را به دست میآورد. و از این گذشته به تکرار برای جماعتِ مردم سخنرانی میکرد و مطالباش را به طور گسترده در نشریات غیردانشگاهی به چاپ میرساند.ِِ زیمل نویسندهی پرکاری بود و گرچه کتابهایش بازبینی مطالبی بود که پیشتر به صورت مقاله منتشر کرده بود اما در طول زندگیاش حدود 200 مقاله و 22 کتاب نوشت که بیشترِ آنها پس از مرگاش چاپ شدند. اولین اثرهایش همچنان که آخرینِ آنها عمدتاً در زمینهی فلسفه بودند . اینها، آثاری انتقادی دربارهی فلسفهی اخلاق و فلسفهی تاریخ بودند. نقطهی اوج کارهای[4] (1918) و نیز کتابهایی در مورد کانت شوپنهاور و نیچه بودند. زیمل برخلاف اغلبِ نظریهپردازان برجستهی اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست علاقهی اندکی به سیاست نشان می داد. به هر روی او از گرایشهای جدید در ادبیات و هنر اطلاعات روزآمدی داشت و دربارهی چهرههای مسلط روزگار خودش مقالاتی انتقادی می نوشت. منتشر کرد که زندگینامهی رامبراند عنوان فرعیِ مناسبِ « جستاری در فلسفهی هنر » را دارد.ِِِِ فلسفیاش کتاب فلسفهی حیاتِِ او زندگی نامهی گوته و رامبراند را نیز جامعهشناسی زیمل را مثل جامعهشناسی ماکس وبر تنها زمانی به درستی میتوان دریافت که به سنتهای عقلانیای توجه کنیم که به شدت تحت تأثیر آنها بوده و با این حال به مقابلهی با آنها برخاستند. فلسفهی تاریخ ( که درآثار هگل و ماکس بازنموده میشد) و مکتب تاریخی علم حقوق و اقتصاد سیاسی که ایدهی محوری روح قومیVolksgeist را با خود داشت، دو شاخهی عمدهی تفکرِ اجتماعی آلمان در خلالِ قرن نوزده بودند. در این جا هیچ خبری از آن نوع سنت پوزیتویستی نیست که حتی در فرانسهی قبل از کنت رشد یافته بود. جامعهشناسی زمانی در آلمان پا گرفت که دانشمندان از دیدگاههای متفاوتی مثل فلسفه، اقتصاد و تاریخ ناگهان پیبردند که مجبورند ارتباط متغیرهای اجتماعی را با مسایل موجود در رشتههای خودشان بیابند. اما مفهوم نهایی این جامعهشناسی با آنچه در فرانسه و انگلستان رشد یافته بود کاملاً متفاوت بود. آموزش زیمل اساساً آموزشی فلسفی بود و نوشتههای او، هم در جامعهشناسی هم در فلسفه، نشان میدهد که تا چه حد تحت تأثیر کانت بوده است. اگر چه زیمل اعتقاد داشت که جامعهشناسی میتواند به عنوان رشتهای مستقل بنیاد شود اما مخالف مدل کلنگرانهی اجتماع بود. چه از نوع هگلیاش باشد چه کنتی یا اسپنسری. به زعم زیمل در برداشتی که کنت و اسپنسر از جامعهشناسی ارائه کرده بودند جامعه سوای افراد تشکیل دهندهاش موجودیتی ذاتی دارد. آنچنانی که زیمل می پنداشت، جامعه برای افراد واقعیتی بیرونی بود و از همین رو تمامِ وجوهِ آگاهی و رفتار فردی را الگوبندی میکرد. او میخواست جامعهشناسی را بر پایهای نو بنا کند تا بتواند از پس پاسخ به این ایرادات برآید. ِِِِِِِِ جدا کردن جامعهشناسی زیمل از پهنهی اخلاقی و معرفتشناسی مسایلی که شخصاً بدان تمایل داشت دشوار است. تلاش برای یافتن فلسفهی حیات حتی در نوشتههایی که آشکارا ماهیت جامعهشناختی دارند، هیچ گاه از مرکز توجه زیمل دور نبوده است. از سوی دیگر بسیاری از مقالاتاش به موضوعاتی میپرداختند که در ظاهر خارج از حوزهی جامعهشناسی قرار داشتند،، اما بدون دلالت جامعهشناختی نبودند. بیشتر نوشتههای او سرشار از بینشها و فرضیات جامعهشناسی بودند. به هر روی مهمترین نوشتههای جامعهشناسی او دو اثر مهمِ فلسفهی پول(1900) و جامعهشناسی (1908) بودند .ِِِ مثلاً در زمینهیِ زیباییشناسیِِ فلسفهی پولِ زیمل را به خاطر عنوان گمراه کنندهاش باید یکی از آثار فراموش شدهی کلاسیک به شمار آورد. زیمل تا حدی به مسایلی مثل مفهوم آزادی پرداخته بود که در اصل خصلتی فلسفی داشتند و یا نظریهی ارزش که شاید اگر به صراحت بخواهیم بگوییم در درجهی اول به اقتصاد تعلق دارد. اما معنای ضمنیِ بیشتر این آثار مستقیما جامعهشناختی بود. مارکس نشان داده بود که تحول اقتصاد پولی ابتدایی مرحلهای ضروری برای توسعهی سرمایهداری مدرن است. زیمل استدلال میکند که گذر به مبادلهی پولی که جانشین اقتصاد مبتنی بر معاملهی پایاپای شده است نتایجی به مراتب وسیعتر دارد. پول بهطورحتم بازرگانی و دادوستد را آسان میکند. اما زیمل میکوشید تا نشان دهد انواع روابط اجتماعیای که تفوق اقتصادی پولی ایجاد کرده است با سایر ویژگیهای غالب در ساختار جامعهی مدرن کاملاً مرتبط است. پول شکل سیال بهخصوصی از مالکیت است، مشمول تقسیمبندی دقیق، ارزشگذاری و تقلب. افزایش استفاده از پول بهعنوان شکلی از مبادله محاسبات عقلانی را در روابط اجتماعی رواج میدهد. از نظرِ زیمل، گذر به اقتصاد پولی با رشدِ عقلانیت که مشخص کنندهی جامعهی مدرن است یک علت همبسته دارد. رواج اقتصادِ پولی و نگرشِ جهانِ عقلانی ناگزیر به یکدیگر وابستهاند. مبادلهی پولی در تجارت به طور فزایندهای میخواهد روابط غیرشخصی و عام را جانشین پیوندهای شخصی میان کارفرما و کارگر کند . این فرایند عقلانیسازی که بر پایهی امکان محاسبهی انتزاعی بنا شده است خودش را به سایر حوزههای زندگی اجتماعی بسط میدهد لیکن بهخصوص در پیشرفت علومی که متکی به اندازهگیری دقیق و کمیسازی هستند نمایان می شود ًِِِِِِِِِِِِِِِ ایدهی اساسیای که در فلسفهی پول بسط یافته این است که تبادل اقتصادی را میتوان بهمثابه تعامل اجتماعی مطالعه کرد. خصایص یک موضوع ( پول ) را تنها میتوان با معیار کارکرد در یک نظام تعاملی تعریف کرد. مفهوم تعامل اجتماعی[7] در جامعهشناسی زیمل جایگاهی کانونی دارد. برای زیمل زمانی امر اجتماعی موجود میشود که دو نفر یا بیشتر وارد تعامل با هم می شوند،یعنی زمانی که میتوانیم رفتار یک فرد را صرفاً در واکنش به رفتار دیگری توضیح دهیم. جامعهشناسی صورتهای تعامل اجتماعی را مطالعه میکند. فرایند تحقق این کار را میتوان با مثالی روشن ساخت. یک مثلث را میتوانیم روی کاغذ بکشیم یا آن را از چوب یا آهن بسازیم خصوصیات هندسی مشابه قطعِ نظر از مادهی سازندهی آنها به شکلشان تعلق دارد. علیرغم این حقیقت که به تعبیری هیچ چیزی جدای از مادهی سازندهاش نیست، نمیتوان ویژگیهای هندسیِ مثلث بهمثابه یک صورت را از آگاهی به ویژگیهایِ محتوایی و یا مادهی سازندهی آن بهدستآورد .ِِِِِ در اینجا تفکیک صورت از محتوی نوعی تفکیکِ تحلیلی است. ریاضیدان مثلث را شکلی انتزاعی در نظر میگیرد و احکام کلی راجع به آن را بدون در نظر گرفتن محتوایاش به اثبات میرساند. جامعهشناس زمانی که صورتهای تعامل اجتماعی را بررسی میکند فرایندِ مشابهی در جریان است. همان طوری که زیمل نوشته است ِ یک پدیده یا فرایند اجتماعی از دو عنصر تشکیل شده است که در واقعیت جدانشدنی هستند از یک سو کششِ قصد یا انگیزه و از طرف دیگر صورت یا شیوهای از تعامل میان افراد که به واسطهی آن یا به شکل آن محتوا، واقعیت اجتماعی می یابد .ِ تفکیک و بررسی محتوای رفتار ( سوایق، آرزوها ،اهداف ) کار روانشناسی است جامعهشناسی آن صورتهایی از تعامل اجتماعی را بیرون میکشد و تحلیل میکند که بهواسطهی آنها این اهداف متحقق میشوند یا تلاش میکنیم که متحقق شوند. هر جزء مشخصی از رفتار اجتماعی را میتوان هم از دید محتوی و هم از دید صورت بررسی کرد . در مورد اول اهداف و نیازهای روانشناختی شخصیت را بیرون میکشیم و تحلیل میکنیم و در مورد دوم فرد را بهمثابه یک واحد شخصیت زداییشده در الگویی از تعامل در نظر میگیریم. صورتهای تعامل اجتماعی ویژگیهای مخصوص به خود دارد که نمیتوان آنها را از طریق مطالعهی نیازها و مقاصد افراد بهدستآورد بنابراین موضوع جامعهشناسی محض یا جامعهشناسی صوری مجزا کردن و مطالعهی شرایطی است که صورتهای گوناگون تعامل اجتماعی در آن پدید میآیند میپایند و ناپدید میشوند. ِِِِِ زیمل جامعهشناسی صوری را به عنوان رشتهای همطراز ولی مجزا از سایر رشتههای علوماجتماعی مثل تاریخ و اقتصاد که قبل از آن توسعه یافته بودند طراحیکرد. بههرترتیب او دو گونهی دیگر از کوشش جامعهشناختی را در نظر داشت که با رشتهی اصلی [یعنی ] جامعهشناسی صوری ارتباط نزدیکی داشتند. هر علمی متکی بر مفاهیم و روشهای بنیادی مشخصی است که نمیتوان آن را از دیدگاه خودش تحلیل کرد. زیرا این تحلیل هم بر همان مفاهیم و روشها استوار است. این وظیفهی جامعهشناسی فلسفی است که به مشکلات مربوط به جامعهشناسی صوری رسیدگی کند؛ همان طوری که باید به مسایل اخلاقی ناشی از کشفیات آن نیز بپردازد. گذشته از این زیمل تشخیص داده بود که تعمیمهای جامعهشناختی که در جامعهشناسی صوری بنا میکند بایستی بهمثابه بخشی از چهارچوب تبیینی سایر علوم اجتماعی استفاده شود. علم اقتصاد ضرورتاً متضمن توجه به اصول جامعهشناختی است همان طوری که به دیگر رشتهها مثل تاریخ. ِِِِِ زیمل در کتاب « جامعهشناسی» اش کوشید تا سودمندی بالقوهی جامعهشناسی صوری را آن طوری که تصور میکرد روشن سازد. وی عمداً تحقیق دربارهی[ نوعی از] پدیدههای اجتماعی را شروع کرد که جامعهشناسان آنها را ندیده گرفته بودند. او نشان داد که دغدغهی جامعهشناسی بیشتر آنگونه صورتهای اجتماعی هستند که به وضوح فرافردی اند مثل دولت، سازمان دینی یا نظام طبقاتی. اما گذشته از چنین صورتهای محدود و به نسبت ثابت سازمان اجتماعی، روابط بسیاری وجود دارند که زودگذر و مستقیماً میان فردی هستند و میتوان آنها را کرد. زیمل درکتاب «جامعهشناسی»، تحلیلی جامعهشناختی از برخی صورتهای به ظاهر کماهمیت تعامل اجتماعی مثل روابط در گروه های دو نفره، 3 نفره ، رهبری و اطاعت ، اهمیت اجتماعی غریبه، رقابت و رازداری ارائه میدهد که پیوسته به وجود میآیند و از بین میروند. بههمین خاطر زیمل معمولاً بیش تر از همرفتاری[8] استفاده میکند تا جامعه[9]. همرفتاری از لحظهی پیاده روی دستهجمعی گرفته تا تشکیل خانواده و از روابط موقتی تا عضویت در دولت همه را در بر میگیرد. جامعه شناسانه بررسیِِ در این جا صرفاً توصیف مختصر اندکی از موضوعات زیمل امکانپذیر است. نشان دادن ویژگی صریح نوشتار زیمل، استفادهی گرافیکیاش از قیاس و مهارتاش در بهکارگیری استدلال در مقابل تناقض؛ در این فرصت کم غیر ممکن است. کتاب «جامعه شناسی» شامل بحثی طولانی دربارهی اهمیت اعداد در زندگی اجتماعی است. زیمل در ابتدا تذکر میدهد که چنانچه گروهی از لحاظ اندازه وسعت یابد بایستی مکانیسمهایی را گسترش دهد که گروه کوچک بدانها نیازی ندارد . یک گروه بسیار بزرگ از افراد تنها در صورت وجود تقسیمکاری پیچیده میتواند یک واحد را تشکیل دهد. هنگامی که حجم سازمانی اجتماعی افزایش مییابد مجبور است مکانیسمهای مشخص ارتباطات و توزیع سلسله مراتبی اقتدار راگسترش دهد. ولی ما اغلب میتوانیم ارتباط سرراستتری بین اعداد و زندگی اجتماعی ثابت کنیم. برای مثال می توانیم بپرسیم چرا اریستوکراسی ها این قدرکوچک هستند ؟ یک دلیل روشن این است که یک گروه نخبه تنها هنگامی گروه اریستوکرات به شمار می آید که انحصاری باشد و در برابر تودهی مردم قرار بگیرد. اما به عقیدهی زیمل ورای اینکه صورت اریستوکراتیک گروه نمیتواند حفظ شود، محدودیتی مطلق نیز در عدد هست. یک اریستوکراسی پایدار باید برای هر عضو آن قابل بررسی باشد. هر خانواده باید از نزدیک با سایر خانوادهها آشنا باشد. خویشاوندیهای نسبی و سببی باید در کل گروه قابل ردگیری باشد . بنابراین اکثر اریستوکراسیهایی که برای مدتی طولانی دوام آوردهاند. قوانین مشخصی مثل حق ارث بیچونوچرای پسر ارشد داشتهاند که ما را به محدودیت عددی رهنمون می شود ٍِِِِِِِ زیمل در بخش دیگری از کتاب : « جامعه شناسی » تضاد و تعارض را تحلیل میکند او نشان میدهد که تضاد بهتنهایی میتواند همچون صورتی از همرفتاری به نظر آید. تضاد همیشه تضاد با کسی است. چنانچه دو طرف نسبتبههم بیاعتنا باشند هیچگونه رابطهی اجتماعی میان آنها وجود ندارد. زیمل نشان میدهد که جامعهشناسانی مثل کنت و اسپنسر تمایل داشتند تضاد را آسیبشناختی در نظر بگیرند این نگرش بر این درک نادرست استوار بود که نظم اجتماعی و تضاد اجتماعی را دو قطب مخالف هم میدانست. زیمل تأکید میکرد که تضاد در بسیاری از روابط اجتماعی جاسازی شده است و درحقیقت ممکن است عنصر اساسی پایداریشان باشد. اکثر گونههای تضاد روابط مشخص و مستمری را با گروه متعارض ایجاب میکنند. زیمل به فرضیهسازی دربارهی راههای مختلفی ادامه میدهد که درآن تضاد ممکن است برای حفظ گروه و یا حتی برای ایجاد همبستگی بیشتر در شکل فعلی گروه کارکرد داشته باشد . برای مثال یکی از آنها این است که در زمان رویارویی با تضاد بیرونی تمایل گروه به همبستگی بیشتر میشود این مسأله به دو صورت رخ می دهد 1) از طریق افزایش آگاهی نسبت به یکپارچگی گروه [که خود] از طریق فرافکنی احساسات دشمنی عامه بر ضد گروه بیرونی توسعه مییابد.2) از طریق تکامل ردهبندی روشنتری از اقتدار موجود در گروه. بهرغم ارزش فرضیههای مشخصی که زیمل بنیان گذاشت بدون شک این نظریه خودش را اثبات کرده است که نبود تضاد لزوماً نمیتواند به مثابه شاخص پایداری یک رابطهی اجتماعی در نظر آید . ِِِِِِِ تحلیل زیمل از تعامل از بعضی جهات همتراز با تحلیلهایی است که بعداً توسط جورج هربرت مید توسعه یافت. وی نشان میدهد که تعامل ارتباط را بدیهی میانگارد. برای مثال یکی از اولین امور مقدماتی برای ملاقات با کسی معرفی شدن است. این مسأله نشانگر آگاهی بدیهی دو طرفه در هر ارتباطی است. ما میتوانیم سرنخهایی را بررسی کنیم که مردم با آنها دیگران را شناسایی و طبقهبندی می کنند و همچنین رفتاری را که برای ارائه تصویر مشخصی از خودشان در پیش میگیرند. زیمل این مسأله را از طریق بررسی مواردی از تحریف آگاهانه یا محدود کردن ارتباط برجسته می کند: دروغ گویی و پنهانکاری؛ او نشان می دهد که دروغگویی از اساس پدیدهای تعاملی است. آنچه مهم است صرفاً این نیست که حقیقت موضوعی خاص دگرگون شده است. بل شخصی که به او دروغ گفته شده بر اساس نگرش شخص دروغگو فریفته شده است. زیمل در زمینهی این بحث دایماً بر روابط متقابل بین شخصیت و تعامل اجتماعی تاکید میکند او نشان میدهد که عزت نفس و خودشناسی بهشدت با تعلق فرد به دیگران پیوسته است. شخصیت هرگز نظامی انعطافناپذیر و بسته نیست: سازمان درونی شخصیت را نمیتوان جدای از روابط بیرونی فرد با دیگران فهمید . مزایای بسیار وسعت و تنوع عظیم اثر زیمل در عین حال منبع محدودیتهایش نیز هستند. نوشتههای زیمل قدرت و نیروی انباشتی آثار دورکهایم را ندارد که ازمسایل نظری بنیادین و از طریق آرایش دقیق دادههای تجربی شروع میکند. زیمل بیقیدانه از دادههای تجربی استفاده میکند او مثالهایی بدون ارائهی سند نقل میکند، گویی که حقیقت خود پیداست. البته، این مسأله، با آنچه که مرتباً تاکید میکرد یعنی سرشت موقتی و آزمایشی آثارش مربوط است . اصطلاحات زیمل از فرط بی قاعدگی به بیدقتی می زند. کاربرد صورت اجتماعی در اثر زیمل معمولاً نزدیک به ایدهی مدرن ساختار اجتماعی است . |